ادبیات تالیف
صدفی در دریا پیدا میشود که مرواریدی نورانی درون خود دارد. ماهی ها همگی قصد تصاحب آن را دارند. صدف میگوید مروارید مال همهی شماست. همه خوشحال میشوند، به جز هشت پا. مزدوران هشت پا شبانه مروارید را میدزدند. ماهی ها برای پس گرفتن صدف تلاش بسیار می…
داوود نزد خانوادهی دائیاش در روستا زندگی میکند و روزها در یک کوره کار میکند. مدت هاست که یکی از چشمهایش عفونت کرده و درد میکند. داوود که میترسد نابینا شود و او را برای گدائی به شهر بفرستند، تلاش می کند پولی جمع کند و به دکتر برود. اما زن…
مجموعه ی ۳ داستان، شامل: قهرمان کیست؛ روزى که رینگ را ترک کردم؛ از او برایم سخن بگو. دو مطلب دربارهی افریقای جنوبی و نژادپرستی در آن.
مردم دهکده از خشکسالى در رنجاند. مردی میخواهد تنها مرتع آباد آنها را بگیرد. مردم متحد مىشوند و او را بیرون مىکنند.
غلام و حسن پس از فوت مادرشان همراه پدر و مادربزرگ خود به شهر میروند. پدر آنها در خانهی مرد ثروتمندی شروع به کار میکند. آن دو نیز کار میکنند تا خرج مدرسه خود را درآورند. هنگام ثبت نام، غلام را که دو سال مردود شده است نام نویسی نمیکنند و تنها حسن…
۳ شیر در جنگل حکومت می کنند و به جانوران آزار می رسانند. خرگوش کوچکی تصمیم می گیرد با متحد کردن جانوران و تفرقه انداختن میان ۳ شیر آنها را از بین ببرد و موفق میشود.
روزى معلم بچهها را به مزرعه مىبرد تا درس خداشناسى به آنها بدهد. او پیچک را براى بچهها مثال میزند که وجودش طفیلى و انگلى است و با پیچیدن به دور تنه ی درخت از او تغذیه میکند. اما صنوبر یا سپیدار که فقط قسمت کمى از زمین را میگیرند و چیزى روى…
رستم کلاته دهکدهاى است سرسبز و زیبا در شمال ایران، که مردمش کشاورزى و دامدارى میکنند.ارباب ده مردى به نام فرهادخان است که از ساواک ماموریت دارد کارهاى روستائیان را زیر نظر بگیرد. به همین دلیل یک روحانی را که در ماه رمضان براى مردم سخنرانی میکند…
مجموعه ی ۳۵ داستان کوتاه، شامل: فرعون زمان؛ زندان؛ صاحب منصب بهانهجو را ادب کرد؛ و....
مجموعه ی ۲ داستان، شامل: "وبا" در دهکده بیمارى وبا آمده است. همهی مردم براى چاره جویى در میدان دهکده جمع مىشوند. اما مرگ بر سر شهر سایه انداخته است و مردم فکر میکنند امامزاده بر آنها خشم گرفته است. "آلاله خانم"، آلاله خانم دختر یکى از خان هاى…
میترا و مادربزرگش با هم زندگى مىکنند. روزی میترا گربهاى به خانه مىآورد تا از آن نگهدارى کند. گربه ۴ بچه مىزاید. میترا از ترس اینکه مادر بزرگ چیزى بفهمد بچه گربهها را به زیر زمین مىبرد. وقتى بچه گربهها بزرگ مىشوند میترا تصمیم مىگیرد هر کدام…
جانوران دشت با شنیدن نالهی روباهى به نجات او میشتابند. اما اسب مىخواهد آنها را مجاب کند که نباید روباه را نجات دهند، چون او هیچ گاه دوست آنها نخواهد بود. به همین سبب جانوران دشت اسب را از خود میرانند. اسب نزد اسبها و گاوهایى مىرود که مى…
مجموعه ی ۳ داستان، شامل: خشکسالى؛ کولىها؛ و سفر.به همراه شرح حال مختصری از نویسندهی نوجوان کتاب.
سیمرغ به گنجشک هاى روى درخت نارون حمله مىکند و گنجشک ها تصمیم مىگیرند او را نابود کنند. گنجشکى به نام کوچولو، گیاهی سمى مىخورد و خود را فداى دوستانش مىکند سیمرغ او را مىخورد و میمیرد.
بابا تاریخ به دیدن بچه هایی می رود که در زنداناند و از هر میپرسد چرا زندانی شدهاند. سپس برای هر یک از ظلم ستمگران داستانی تعریف میکند. با تمام شدن حرف بابا تاریخ بچه ها یک صدا فریاد می زنند. زنده باد بهار و آزادی. نگهبانان با شنیدن صدای بچه ها…
قطرات باران برای فاطمه توضیح میدهند که پدران و مادران آنها برای دوری از زشتیها به آسمان رفته اند. وقتی ظلم روی زمین زیاد میشود با رعد و برق مردم را بیدار میکنند و با باران زشتی ها را می شویند. وقتی هم ظلم بسیار زیاد میشود قطره ها سیل میشوند و…
مجموعه ی ۶ داستان، شامل: قادر و قاصد دیگر به مدرسه نمیروند؛ سلمان و رسول میخواهند با جاشوها و ماهیگیرها صحبت کنند؛ ایوب نمیخواهد زمینش را ترک کند؛ و....
پدر على و مادرش رختشوى است. او ثروتمندان را مسبب بدبختى خانوادهی خود مىداند. پدر علی با دزدى از پولدارها، سوزاندن ماشین و کارخانه هایشان به مبارزه با آنها میپردازد.
مادری با سه فرزندش در خانهای زندگی میکند. همگی نخ میریسند و با هم کارهای خانه را انجام می دهند. شبی یادشان می رود در خانه را ببندند. باباقلدر به خانهی آنها وارد میشود. او برایشان مزاحمت ایجاد میکند و دسترنج آنها را میخورد. مادر و فرزندانش…
کیقباد پدر کاووس در وقت مرگ از پسرش میخواهد که پادشاهى دادگر باشد. ولى او این چنین نمیکند و هر روز به جنگ با پادشاهان دیگر سرزمیها میپردازد. هر بار زال و رستم به یاری میآیند. کاووس در هاماوران دلباخته سودابه میشود و با او ازدواج میکند. شاه…
مجموعه ی ۲ داستان، شامل: "پشت پرچین"، محمد و حسن مى خواهند فرفره بسازند و بفروشند. آنها براى به دست آوردن پول اولیه براى حاجى رضا کار می کنند اما او مزدشان را کامل پرداخت نمى کند؛ "ایاز"، پسرک از دلتنگی هاى مادر و سختى زندگى در غیاب پدر مى گوید.
مجموعه ی ۸ داستان، شامل: نیمسوز؛ انعکاس سرورت؛ بى ریشهها؛ و .... به همراه متنی از نویسنده با عنوان "تب چاپ، نه وسوسهی خوب نوشتن" در ابتدا کتاب.
دخترى سوار بر اسب تند میرود. او در راه یک پسر، اردک، گربه، بز، خرگوش و بره را سوار اسب خود مىکند. کمکم سرعت اسب کم مىشود. با آمدن یک زنبور همه از اسب به زمین افتادند و اسب سریع فرار کرد. به همراه پرسشهایی دربارهی داستان برای سنجش میزان درک…
اکبر سوار اسب سفید میشود که به گردش برود. در راه مادر، پدر، مادربزرگ و پدربزرگش را میبیند. آنها هم سوار اسب سفید میشوند تا به گردش بروند. با آمدن زنبور همه از پشت اسب به زمین میافتند و زنبور سوار بر اسب به گردش میرود. به همراه پرسشهایی درباره…
معلمی با شنیدن انشای بچه ها متوجه می شود یکی از آنها در خانواده ای تنگدست زندگی می کند و با خواهرش یک روپوش دارند. هر روز او صبر میکند تا خواهرش از مدرسه بیاید و او روپوشش را بپوشد و به مدرسه برود. معلم به انشای او نمره ی خوب میدهد. اما به یکی از…
مجموعه ی ۲ داستان، شامل: داستان "آغاز": یکى از بچههاى قالیباف تصمیم مىگیرد نزد پسر همسایهی جدیدشان درس بخواند. پس از مدتى اخلاق و رفتارش به قدرى تغییر مىکند که دوست قالیبافش از آن همه مهربانى و فداکارى تعجب مىکند و سرانجام تصمیم مىگیرد او هم…
مجموعه ی ۲ داستان، شامل: "آفتاب روزهاى بارانى" : پدر به پسرش سفارش مىکند کتاب بخواند و به مشکلات مردم فکر کند. یک روز پسر از مدرسه به خانه بازمیگردد و میبیند که ساواکی ها پدرش را با خود بردهاند. "وقتى شومعلى بزرگ شد": پسرک پدر و مادر ندارد و از…
مردی شیاد با ظاهر خوب خود مردم را فریب می هد و آنها را در جهل و بیسوادی نگه میدارد. او پیرمردی را که به روشن کردن ذهن مردم میپردازد، از بین می برد. اما مردم به کمک دوستان پیرمرد به فریبکاری مرد پی میبردند و او را به دستگاه عدالت تحویل میدهند.
خانوادهی خسرو که بسیار ثروتمند اند به خدا اعتقاد ندارند. خسرو ببه همراه دوستش اکبر در آزمایشگاه خود آدمکهاى مقوایى درست مىکند. این آدمک ها حرف میزنند، فکر میکنند و هر ۵ ساعت نیز تکامل پیدا میکنند. اکبر به خاطر بیاعتقادی خسرو به خدا کار را رها…
مجموعه ی ۹ داستان و ۱۱ طرح، شامل: سخن از جنگل سبز است و تبردار و تبر؛ سرکار محمود؛ دو چشم کوچک خندان؛ و....
حسین و حامد کارگران مسلمان سیاهپوست معدن ویکتوری در جنوب رودزیا، سرگرم حفاری هستند. معدن ریزش میکند. آنها به دشواری از معدن بیرون میآیند. بسیاری از کارگران معدن کشته شدهاند. ابومنصور سرکارگر مزدور از آموزهها و آیات قرآن که حامد میخواند، تأثیر…
مجموعه ی ۲ داستان، شامل: "سرگذشت مجید": مجید در خانه ای کار میکند که بسیار او را آزار میدهند. روزی ارباب او را کتک میزند. مجید از خانه فرار میکند، اما بیرون از خانه در سرما یخ میزند و می میرد؛ "تابستان نفرین شده": پسری از خانواده ای فقیر که…
ابوذر غفاری ضامن مرد جوانی می شود که در حادثه ای پدر دو مرد جوان را کشته است. جوان میخواهد به دیدن خانواده ی خود برود و پیش از مراسم اعدام بازگردد. قاتل سر وقت بر میگردد و میگوید برگشتم تا نگویند وفای به عهد از میان ما رفته است. ابوذر میگوید…
مجموعه ی ۲ داستان، شامل: "کچل"، پادشاه بیمار مىشود و حکیمان مىگویند باید گوشت کبوتر بخورد. اما در شهر کبوترى پیدا نمىشود. وزیر به زور کبوترهاى کچل را از او مىگیرد. و از همان روز کچل به آزار و اذیت وزیر مىپردازد تا سرانجام او را مىکشد و خود به…
مجموعه ی ۱۱ داستان، شامل: چراغ نیکلایى؛ گداى عشق؛ نمایش هر شب ما؛ و...
جانوران جنگل به رهبرى آدمک قیام میکنند. آدمک دستگیر و اعدام میشود، اما جانوران به آدمک تبدیل میشوند و کمکم آدمها به وجود میآیند.
برادر کوچک با کمک پدر بزرگ و دوستانش کتاب هاى زیادى مطالعه میکند و کارهاى خوب و جالب انجام میدهد. اما همیشه دلش مى خواهد مانند برادر بزرگش بتواند بخواند، بنویسید، کتابها را نقد کند و با دوستانش همانند او دربارهی کتابها صحبت کند.
بچه ها در غیاب مادرشان، در را به روی گرگ باز میکنند و طعمه ی او میشوند. مادر با گرگ میجنگد و بچههایش را نجات میدهد.
اردکها با راهنمایىهای اردک دانا از دست شکارچیان فرار مىکنند. هر چند در این راه عده اى قربانى مىشوند و مشکلاتى برای شان پیش مىآید.
گنجشک کوچولو زمستان را ندیده است. یک روز برفى از لانه بیرون مىآید و از همه چیز تعجب مى کند. به آب یخزده چشمه مىرسد. مىخواهد آب بخورد ولى نمىتواند. به آب یخزده مىگوید چقدر پر زورى. آب مىگوید آفتاب از من پرزورتر است. گنجشک به دنبال آن مىرود…
خورشید روی زمین در حال گشت و گذار بود که به درون چاهی افتاد و دنیا تاریک شد. پیرزن خورشید را دید و فکر کرد او را با کمک پسرش بیرون بیاورد و به سقف کلبهاش آویزان کند و در زیر نور آن قرآن بخواند. دختر پیرزن به سر چاه آمد و با دیدن خورشید فکر کرد او…
بلبلی با گل سفید زیبایی آشنا می شود. دوستی آن دو عمیق می شود. بلبل حاضر نمیشود در زمستان به منطقهی گرمسیر کوچ کند. او تمام زمستان را به امید بهار و دیدن دوبارهی گل سفید کنار بوته آن میماند. نزدیک بهار که بلبل شادمانه میپرد و آواز میخواند، باز…
نقلى، بزغاله ی ماجراجو وقتی دارد با مورچه و زنبور بازى مىکند یک موشک روى زمین فرود میآید و گرگى از آن پیاده میشود. نقلى در یک فرصت مناسب به درون موشک میرود و با فشار دکمه اى آن را روشن میکند. موشک به پایگاه میرسد. کارکنان آنجا با مهربانى از…
پلنگی که کنار چشمه زندگى مىکند، هر روز به آهوهاى دشت که براى نوشیدن آب به کنار چشمه مىآیند، حمله مىکند. جوانترین آهو تصمیم میگیرد از شر پلنگ خلاص شود. او نزد چشمه میرود و از او میخواهد که بیرون نیاید تا پلنگ از تشنگى بمیرد. چشمه نمیپذیرد. آهو…
سگی اربابش را گم میکند و شب به جنگل میرود. در جنگل آهو به او میگوید نگهبانی خانه ی ارباب کار درستی نیست. سگ قبول نمیکند و روز بعد به خانه ی ارباب بر میگردد. در آنجا دهقانان و کارگران را میبیند که برای گرفتن حق خود آمدهاند. ارباب از سگ می…
عنکبوت بدجنسی در جنگل لانه دارد. او مگس ها و پشه ها را در تارهای خود اسیر میکند و میخورد. حشرات جنگل تصمیم میگیرند او را نابود کنند. موریانه ها درختی را که عنکبوت روی آن تار بسته است میجوند. یک روز با وزش باد شدید درخت می افتد و عنکبوت نابود می…
موش صحرایى تنبل و کلاغ سعى میکنند با فریب دادن مورچه هاى ثروتمند، به لانهی پر از دانهی آنها دستبرد بزنند. مورچه کوچولو میفهمد و به دیگران اطلاع می دهد. همه با دشمنان مبارزه می کنند. لقب "مورچهی مبارز" به مورچهی کوچولو داده میشود. رییس مورچه…
مورچه ها مگس هایی را که قناد می کشد و از مغازه بیرون می اندازد با خود به لانه می برند. در راه تعدادی از مورچه ها و مگس ها طعمه ی عنکبوت می شوند. هر چه مورچه ها با عنکبوت حرف میزنندکه آزادشان کند او گوش نمیدهد. سرانجام مورچه ها دسته جمعی به عنکبوت…
مجموعه ی ۳ داستان، شامل: بوم، بوم و مردی در خطر مرگ؛ بوم، بوم و مرد کوهستان؛ و بوم، بوم و میمون سخنگو.
وجود جسد آدمی با وزنه ای به پا در دریا آرامش ماهی ها را بر هم زده است. روزی ماهی ها وزنه را جدا میکنند و جسد روی آب می آید. پس از این ماجرا ماهی کوچکی تصمیم میگیرد به خاک برود و با آدم ها ارتباط برقرار کند. تلاش مادر ماهی کوچولو، ماهی پیر و…
عدهای از مورچهها با مورچهخوار و مورچههای پردار همدست میشوند و مورچههای جوان و بقیه را آزار میدهند. مورچهها با آنها مبارزه میکنند و شکستشان میدهند.
مرغی به نام گل باقلا مىخواهد درباره ی خورشید بداند، از آقا خروسه در این باره میپرسد. اما جوابى نمیشنود. او هر روز روى تپه، توى بیشه و سبزه ها مىگردد و به خورشید خانم فکر مىکند. تا آنکه آفتاب پرست را میبیند و جواب پرسشهایش را میگیرد.
مطالبی دربارهی خرافات، بى پایه بودن آنها و ضرورت جستوجو براى یافتن اطلاعات علمى مستند در مورد پدیدههای گوناگون.
پرنده ی خوش آواز نزد خورشید میرود و از او میخواهد دختر بهار را به زمین بفرستد تا گرما و شادابی را به موجودات زمین باز گرداند. با آمدن بهار دشت سبز میشود، گل ها باز میشوند و پرنده ها آواز میخوانند.
مرغ از جوجه هایش مى خواهد که شجاع باشند. او داستان زندگى پدرش را تعریف مى کند که براى دفاع از خانواده اش یک سگ و یک گربه را کور می کند و خود خوراک ارباب می شود.
مجموعه ی ۱۱۷ داستان که برای ضرب المثل ها آوردهاند، شامل: شاه می بخشد و شیخ علیخان نمی بخشد؛ شپشش منیژه خانم است؛ شتر دیدی؟ نه!؛ و....
مجموعه ی ۱۰ داستان، شامل: هرکار راهى دارد و هر مشکلى چارهاى؛ زندگى حقیقى؛ عاقبت سخن چین؛ و....
زوبین براى دخترش پوپک، قصه سیبو و سار را تعریف مى کند. یک روز که سیبو و سار زیر درختی بودند درویش کوچکی را دیدند. درویش آنها را به سرزمین عجایب و قلعه طاطاوس برد. در آنجا درویش نقاب از چهره برداشت. او البرز پسر حاکم قلعه طاطاوس بود که جادوگر او را…
مردى یک بز داشت که هر روز یکی از پسرانش باید بز را به چرا میبردند. با کم شدن شیر بز، پدر که فکر میکند پسرانش در کار خود کوتاهی میکند، آنها را از خانه بیرون میکند. اما روز بعد که خود بز را به چرا میبرد متوجه خطای خود میشود. بچه ها به شهر می…
مرد هیزم شکن ۱۳ پسر داشت. پس از مرگ هیزم شکن، همسرش از مردی که دوست هیزم شکن بود خواست به کودکانش هیزم شکنی یاد دهد. مرد قبول کرد و پس از مدتی نیز با زن ازدواج کرد. اما کم کم رفتارش تغییر کرد و روزی پسران را به جنگل برد و وسط جنگل رها کرد. شب را بچه…
امیر پسری داشت به نام بابک که در دوسالگی توسط راهزنی ربوده میشود. راهزن از بابک نگهداری میکند تا بزرگ میشود. روزی راهزن تصمیم میگیرد همسری برای بابک پیدا کند. راهزن دختر زیبایی به نام قرنفل را میدزدد و او را تهدید میکند که اگر در این باره سخنی…
حسام یک طوطی دیگر به قفس طوطیهایش اضافه کرد. طوطی جدید که نامش مینا بود خیلی زود با طوطی های دیگر دوست شد. مینا به طوطی های دیگر گفت که غذای و آبی که حسام به آنها می دهد مناسب طوطی ها نیست، و حرفهایی که به آنها یاد میدهد حرفهای طوطیها نیست. مینا…
مولکول آب با دوستان خود قطرهاى تشکیل مىدهند و به دریا مىرسند. در این مسیر با قطرههاى دیگر و متفاوت و ماجراهای زیادى روبه رو مىشوند. آنها مرداب، نهر، رود، چاه، باران، تگرگ و برف را نیز در این سفر میبینند.
فرخ و دختر عمویش مهین با هم بزرگ مىشوند. با گذشت زمان عاشق هم میشوند و تصمیم میگیرند ازدواج کنند. پدر مهین که مردى حریص و پولدوست است با ازدواج آنها مخالفت مىکند، چون فرخ وضع مالی مناسبى ندارد. او بدون توجه به احساسات فرزندش ترتیبى مىدهد که…
کودک هیچ چیز نمیداند. او با نگاه کردن به دنیا، گشت و گذار در پیرامون خود و گوش دادن به صداها، با طبیعت و پدیده های طبیعی آشنا می شود، کار میکند و از صداها واژه میسازد.
در صحرایی دو روستا هست. کار بچه های روستای پائینی، آوردن ته مانده ی غذاهای روستای بالایی برای پدر و مادرهایشان است. روزی بچه ها از این کار خسته میشوند و دو تا از آنها از روستا می روند تا به دریا برسند. در راه ماهیگیرانی میبینند که ماهی صید کرده…
سوموتو از اینکه نامه رسان صدایش مىکنند، ناراحت است و دل به کار نمى دهد. او داستان نامه رسانى را میشنود که براى آزادى کشور مبارزه کرده و به مقام ریاست رسیده است. سوموتو وقتى فهمید آن نامه رسان رییس اوست، از کارهایش پشیمان میشود و دوباره دل به کار…
بچه ها مىخواهند با شمشیرهاى چوبى، عاشورا بازى کنند. اما بعضى از آنها تیغ مىآورند تا حسین، پدر بزرگش و دوستان او را اذیت کنند.
لیلا پس از مرگ مادرش گرفتار زن پدری بدجنس میشود. که او را از لوُلو و کلاغ میترساند. کم کم لیلا میفهمد که این حرفها دروغ است. برای همین یک روز کتک سختی میخورد. زنهای همسایه او را نجات می دهند. سرانجام زن بابا از خانه میرود و وضع لیلا بهتر می…
ابر ولگرد، مهربانی و گل خوشبو ۳ تایی به سرزمین خشک رفتند تا مردم را به مبارزه علیه ابرهای زورگو تشویق کنند. ابر ولگرد، مهربونی و گل خوشبو در این مبارزه کشته شدند. مردم که فداکاری آنها را دیدند به جنگ ابرها رفتند. از خون مردم و باران ابرهای زورگو…
پدر پروانه هر روز سر کار میرود، مادر پروانه هم یا کلاسهای آموزشی میرود که بعدها بتواند کارکند و یا با دوستانش بیرون است. برادرش هم به مدرسه می رود. ننه هم که از صبح مشغول کارهای خانه است و بعضی وقتها برای پروانه و پرویز قصه میگوید. برای همین…
جمشید شاه ۳۰۰ سال مشغول ساماندهی وضع مردم ایران بود. اما به خود مغرور شد و خود را آفریدگار جهان دانست. پس مردم به او پشت کردند. در همان زمان ابلیس، ضحاک پسر مرداس را فریفت تا پدر خود را بکشد و بجای او بر تخت شاهی بنشیند. پس از آن ابلیس در چهرهی…
جمشید شاه ۳۰۰ سال مشغول ساماندهی وضع مردم ایران بود. اما به خود مغرور شد و خود را آفریدگار جهان دانست. پس مردم به او پشت کردند. در همان زمان ابلیس، ضحاک پسر مرداس را فریفت تا پدر خود را بکشد و بجای او بر تخت شاهی بنشیند. پس از آن ابلیس در چهرهی…
آتی ما در زمانی زندگی می کند که همه چیز ماشینی شده است و ساختمانهای بلند همه جا را فرا گرفتهاند. همهی کارها را هم آدم های مصنوعی انجام میدهند. روزی از موسسهی ضبط انسان ها به خانوادهی آنها خبر میدهند که مادربزرگش را از تابوت یخی بیرون آورده…
آتی ما در زمانی زندگی می کند که همه چیز ماشینی شده است و ساختمانهای بلند همه جا را فرا گرفتهاند. همهی کارها را هم آدم های مصنوعی انجام میدهند. روزی از موسسهی ضبط انسان ها به خانوادهی آنها خبر میدهند که مادربزرگش را از تابوت یخی بیرون آورده…
مردی است که برادرزادهی جوان خود را که ۱۵ سال داشته به قتل رسانده است. در دادگاه شاهدان در زمینهی شکنجه و آزار و بالاخره کشتن پسر از سوی این مرد شهادت میدهند. در پایان محاکمه با همهی نفوذ و تلاشى که قاتل انجام می دهد حکم اعدام برایش مىشود.
مار میخواهد جوجه های پرستو را بخورد. مادر آنها در یک لحظه خاری به دهان مار میاندازد. مار از بین میرود و جوجه ها نجات مییابند.
پاى چپ پسر جوان فلج است. او به فوتبال علاقه زیادى دارد. و در رویاهایش خود را فوتبالیست بزرگى مىبیند. پدر براى او یک رادیو میخرد تا بتواند گزارش هاى فوتبال را گوش کند.