اقتباس از افسانه های محلی آذربایجان: تلخون

عنواناقتباس از افسانه های محلی آذربایجان: تلخون
گونهمقاله
شماره دسترسی٥١٤٥
نویسندگانبهرنگی, صمد, بهرنگی, صمد
تاریخ تولد - وفات

١٣١٨-١٣٤٧

ناشرکتاب هفته
سال تولد۱۳۴۲
تاریخ نشر

یکشنبه ٢٧ مرداد ١٣٤٢

زبان انتشارفارسی
شماره صفحه١٦-٣١
پدیدآورندگان

قارانقوش، ص.

موضوعآذربایجان, ادبیات عامیانه, صمد بهرنگی, قارانقوش، ص, کتاب هفته, مقاله
متن کامل

تلخون نام هفتمین دختر مرد تاجر بود. او به شش خواهر خود که خوشگذران بودند، هیچ شباهتی نداشت. روزی مرد تاجر به شهر رفته بود و آنجا توانست چیزهایی را که شش دختر اولش خواسته بودند، بخرد ولی هر قدر جست و جو کرد نتوانست در شهر دل و جگری پیدا کند تا خواسته ی تلخون را هم خریده باشد. ناراحت شد و آه کشید که ناگهان "آه" در مقابل او ظاهر شد و به او دل و جگر داد به این شرط که هر وقت خواست، به دنبال تلخون بیاید و او را ببرد. همان روز مرد جوانی آمد و گفت که از جانب "آه" آمده است تا تلخون را ببرد. تلخون با آن مرد رفت. آن ها و پس از پیمودن راه های دراز و سخت به باغی زیبا رسیدند و در آنجا به خوشی زندگی می کردند. یک بار که جوان بالای درختی رفت تا سیب بچیند، تلخون، پری را که به کمر جوان چسبیده بود کند و جوان افتاد و مرد. تلخون آهی کشید. "آه" حاضر شد و دختر را به بازار برده فروشان برد و فروخت. دختر بار اول به خانه ی مرد جوان ثروتمندی که گم شده بود رفت، بار دوم آسیابانی او را خرید و بار سوم برده ی مرد تاجری شد. به هر جا که می رفت مشکلی را حل می کرد. تا اینکه زمانی که پیش تاجر بود، توانست راه حل مشکل خود را نیز بیابد و در بازار برده فروشان آه کشید. "آه" حاضر شد، او را خرید و بالای سر جوان برد. تلخون پر را به کمر جوان چسباند، جوان عطسه ای کرد و بلند شد.