از ماهی ها یاد گرفتم

عنواناز ماهی ها یاد گرفتم
گونهکتاب
پدیدآورندگانقاضی نور, قدسی
متن کامل

پسرک بلیت فروش با استفاده از شلوغی مغازه وارد آن می‌شود و به تماشای ماهی های کوچک داخل مغازه می‌پردازد. او همان طور که به ماهی ها نگاه می‌کند با خود می‌اندیشد، آدم چرا به دنیا می‌آید که روزی بمیرد؟ و در عالم خیالش جعبه ماهی ها بزرگ و بزرگ تر می‌شود. یک دفعه کوسه ای به ماهی تنهایی حمله می‌کند و او را می‌خورد. پس از مدتی دوباره کوسه پیدایش می‌شود ولی این بار یک دسته ماهی به سوی او می‌آیند و کوسه می‌گریزد. پسرک با خود فکر می‌کند در دریا مردن مهم نیست بلکه مهم چطور زندگی کردن و برای زنده ماندن خود و ماهی های دیگر تلاش کردن است. در همین فکرهاست که مغازه دار متوجه او می‌شود. پسرک این بار از مغازه دار نمی‌ترسد و دست های مغازه دار را عقب می‌زند و با خوشحالی وارد خیابان می‌شود و فریاد می‌زند حالا فهمیدم چرا آدم به دنیا می‌آید من این را از ماهی ها یاد گرفتم.