قدسى قاضى نور
حسن دادخواه انشائی می نویسد با موضوع "بهترین خوابی که دیده اید". او می نویسد خواب دیدم که با خورشید و رودخانه صحبت می کنم . صف منظم بچه ها در حرکت است. هیچ بچه ای دزدی نمی کند چون همه چیز دارد و نیازی به دزدی ندارد. همه بچه ها باغچه ای دارند و در آن…
دو برادر از نظر عقیده با هم اختلاف دارند و با یکدیگر بحث و جدل می کنند. جواد عقاید برادر بزرگ خود را نمی پذیرد و ناراحت است که او به اطراف خود توجهی ندارد و نمی داند در جامعه چه می گذرد.
پدر نمىخواهد دخترش از غصه هایش با خبر شود. برادر قصه هایى مىگوید که پدر موافق نیست. دختر از مادر قصه راست راستکى میخواهد و چون مادر تعریف نمیکند، خودش قصه اى تلخ از یک خانواده فقیر براى مادر تعریف میکند. وقتى تعجب مادر را میبیند، میگوید که…
"یک"،کوچکترین عدد، نزد عددهاى بزرگتر رفت و براى بهبود زندگى همشهری ها کمک خواست. آنها مسخرهاش کردند."یک"با صفر تنها برخورد کرد.آنها با هم دوست شدند.عددى دو رقمىبوجود آمد که ده برابر از یک بزرگتر بود.همه صفرها و عددهاى کوچک به عدد دو رقمى پیوستند.…
ماهی قرمز کوچولو به همان جویباری میرود که ماهی سیاه کوچولو از آنجا آمده است. او میخواهد دیگر ماهی ها را نیز به دریا بیآورد. اما بعضی از آن ها حرف های او را باور ندارند و به او حمله میکنند. فقط چند تا از دوستان ماهی سیاه کوچولو با ماهی قرمز به…
زری در یک روز بارانى در کوچه شان مردى را مىبیند که خیلى شبیه معلم برادرش است. از روى کنجکاوى پیش او مىرود و میفهمد که او دوست جواد پسر همسایه شان است و نامهاى نیز براى جواد دارد. زرى نامه را به جواد مىدهد و جواد نیز سراسیمه به سوى دوستش مىآید…
پدر بزرگ به خاطر پسر و دامادش، که مبارز و در زندان هستند، نگران است. دخترش اعتراض میکند و میگوید تو خودت ما را چنین تربیت کرده ای. حال هنگام پیری ترسو شده ای، شجاع باش. پس از آن پدر بزرگ جوراب های دستبافت مادر بزرگ را برای پسر و دامادش به زندان می…
پسرک بلیت فروش با استفاده از شلوغی مغازه وارد آن میشود و به تماشای ماهی های کوچک داخل مغازه میپردازد. او همان طور که به ماهی ها نگاه میکند با خود میاندیشد، آدم چرا به دنیا میآید که روزی بمیرد؟ و در عالم خیالش جعبه ماهی ها بزرگ و بزرگ تر میشود…
در شهر بزرگ، همه بیکار، خسته و غمگین اند. اما در این شهر پسری زندگی میکند که با بقیه فرق دارد. او از پشت عینکش همه چیز را زیبا و خوب میبیند. به خاطر همین همیشه خوشحال است، تا اینکه غریبهای از آن شهر میگذرد و عینک را از چشم پسرک بر میدارد و می…
حسن تصمیم میگیرد تصویر بهترین باغ وحش دنیا را که در آن قفس نباشد، بکشد. او در کتابچه ی نقاشی اش یک گربه و موش میکشد. اما فردا که کتابچه اش را باز میکند، گربه موش را خورده است. حسن ناراحت میشود و اندازه ی جانوران باغ وحش را تغییر میدهد. اما باز…
روزی در جنگل، روزنامهها با عنوان درشت، این خبر را منتشر میکنند: "از این پس جانوران و پرندگان نباید روی درخت لانه درست کنند! آقای پلنگ تصمیم گرفته است خانههایی مدرن و زیبا و راحت با قیمت ارزان برای ساکنان جنگل بسازد". جانوران برای خانه دار شدن یا…
در پارک پسرکی دست هایش را باز کرده است و صدای آژیر از دهانش در میآورد. او دوره گرد است و آدامس و بلیت بخت آزمایی میفروشد. پسرک به زنی که روی نیمکت پارک نشسته است نزدیک می شود. زن از او میپرسد که آیا او هواپیماست و کودک به او می گوید نه دو طبقه…
سنجاب کوچولو دلش مى خواهد زیباترین دم هاى دنیا را داشته باشد. پس نزد روباه جادوگر مى رود. روباه مى پذیرد به او کمک کند، به شرط آنکه سنجاب هر روز یکى از دوستانش را براى روباه ببرد. روز سوم سنجاب به آرزویش مى رسد. اما همه ی سنجاب ها با خشم و نفرت…
هشت پرنده در هواى سرد و بارانى، روى شاخه هاى درختى نشسته اند. هفت تاى شان درباره ى این حرف مىزنند که اگر نگهبان آسمان بودند، جلوى برف و باران را مىگرفتند. پرنده ی هشتم مىگوید دوست دارد آزاد باشد و به بقیه پیشنهاد مىکند به جاى ناله کردن، به…
تو دانا، نیرمند و با ارزش هستى، اگر درباره ى پاها، دستها، گوشها، لبها، بینى، چشمها و مغزت بدانى و بتوانى آنها را به درستى به کارگیرى.
على به خاطر فوت پدرش و کمک به خانواده، در یک تعمیرگاه کار مىکند. او دوست دارد یک روز کمک راننده شود و همراه با استادش کریم آقا به مسافرت برود.
على به خاطر فوت پدرش و کمک به خانواده، در یک تعمیرگاه کار مىکند. او دوست دارد یک روز کمک راننده شود و همراه با استادش کریم آقا به مسافرت برود.
فرهاد پسری تنهاست که در خانهای مجلل زندگی میکند. روزهایی که شهربانو به خانه ی آنها میآید تا رخت بشوید، فرهاد یا دوچرخه سواری میکند یا کنار شهربانو مینشیند و با او گفتو گو میکند. فرهاد میخواهد بداند شهربانو کجا زندگی میکند و بچههایش چه سن…
موش کوچولو از ترس گربه از سوراخش بیرون نمى آید. روزى که مادرش بیمار می شود، از لانه بیرون مى آید و پشت پستوى مشهدى باقر با موشهاى زیادى ملاقات مى کند و پنیر مى خورد
موش کوچولو از ترس گربه از سوراخش بیرون نمى آید. روزى که مادرش بیمار می شود، از لانه بیرون مى آید و پشت پستوى مشهدى باقر با موشهاى زیادى ملاقات مى کند و پنیر مى خورد
پسرک دنبال آبى که از چشمه جدا مىشود، مىرود تا ببیند کار آب چیست. پس از مدتى دیگر چیزى از آب باقى نمىماند، جز یک قطره که آن نیز دارد از بین مىرود. قطره به پسرک مىگوید: از راهى که آمده اند برگردد تا بداند او چه کرده است. پسرک در راه برگشت همه جا…
"یک"، نزد عددهاى بزرگتر مىرود و براى بهبود زندگى همشهرى ها از آنها کمک مىخواهد. عددهای بزرگ او را مسخره مىکنند."یک"به صفر تنها بر مىخورد. آنها با هم دوست مىشوند و عددى دو رقمى مىسازند که ده برابر از یک بزرگتر است. همه ى صفرها و عددهاى کوچک…
چمن هاى زرد دور از هم اند و آرزو دارند مهتاب را ببینند، ولى نمىدانند چگونه مىتوان او را دید. باران به آن ها مىگوید که مهتاب به سرزمین هایى که چمن هاى سبز دارند مىرود. چمن ها به پیشنهاد یکى از دوستان خود تصمیم مىگیرند در تابستان که برف کوه ها آب…
مهنوش کوچولو در بازار مادرش را گم می کند. از پیرمردى کمک می خواهد. پیرمرد براى رساندن او به منزل، نشانىاش را می پرسد. مهنوش شروع به حرف زدن می کند. وقتی سرگرم حرف زدن از چیزهاى مختلف است، ناگهان مادر خود را می بیند.
دو پرنده ی سفید و سیاه، دنیا را به دو بخش تاریک و روشن بخش می کنند. در سرزمین تاریک، روزگار بد و سخت است. در سرزمین روشنایی مردم تنها کار می کنند و همیشه خسته اند. بازى و شادى از بین رفته است. پرنده ها پشیمان از کار نابخردانه ی خود، تصمیم می گیرند…
سنجاب کوچولو دلش مى خواهد زیباترین دم هاى دنیا را داشته باشد. پس نزد روباه جادوگر مى رود. روباه مى پذیرد به او کمک کند، به شرط آنکه سنجاب هر روز یکى از دوستانش را براى روباه ببرد. روز سوم سنجاب به آرزویش مى رسد. اما همه ی سنجاب ها با خشم و نفرت…
جرج خرگوشی است که در خرگوش تپه با موش کورها، موش صحرایی ها، خارپشت ها و دیگر خرگوش ها زندگی می کند. وقتی خانواده ی تازه ای به نزدیکی آن ها نقل مکان می کند و تصمیم می گیرد سبزیکاری کند، جانوران نقشه می کشند پنهانی به مزرعه ی آن ها بروند و سبزی های آن…
پسر جوانی به نام مافاتو از بومیان پولینزی(شرق استرالیا در اقیانوس کبیر)به سبب ترسو بودن، از قبیله اش رانده می شود و پس از رویارویی با دشواری ها و خطرها، با شجاعت و افتخاربه قبیله ی خود باز می گردد.
"ا" کاری و زرنگ، "ب" بی نقطه تنبل و نادان و "ی" حقه باز است. یک روز "ب" فکر میکند چون "ا" قدش بلند است. زنگ و کاری است به خاطر همین یک توپ زیر خود میگذارد و "ب" میشود. اما قدش به "ا" نمیرسد. بعد"ی" با حقه بازی خود را به "ب" میچسباند و دانش را…
مرتضی برای دیدن کرمهای ابریشم دوستش به خانه ی آنها میرود. در راه بازگشت، مانند هر روز برای خانه نان مى خرد و او غرق فکر کردن درباره ی کرمهای ابریشم و کبوترهای دوستش مى شود وقتی به خانه می رسد، متوجه مى شود که تمام نان ها را خورده است.
پدر على از خانواده دور است. مادرش نمىتواند اجاره خانه را پرداخت کند. صاحبخانه، على و مادرش را جواب مى کند. اما على دوست ندارد از مورچهها و باغچه خانه و دوستش مهدى جدا شود. اما مادر به ناچار خانه را خالى مىکند.
معلم در راه رفتن به مدرسه به آدمهای گوناگونی بر میخورد و در سر کلاس برای بچهها از زندگی، از داشتنها و نداشتنها حرف میزند.
هنگام توفان و نیستی، آ می خواهد کاری کند که مردم را از گرسنگی نجات دهد. او به دنبال ب می رود و با ب همبسته می شود و آب می سازد. آب به خوشه های گندم می رسد. گندم ها کشتزار گندم را می سازند و زندگی به زمین باز می گردد.