داستان کودکان: کنیز باوفا و جوان حریرباف

عنوانداستان کودکان: کنیز باوفا و جوان حریرباف
گونهمقاله
نویسندگانآفرین,
ناشرترقی
سال تولد۱۳۲۹
تاریخ نشر

دوشنبه ۴ دی ۱۳۲۹

شماره

دوره۸ ش۳۰ (۴۱۵)

زبان انتشارفارسی
شماره صفحه۱۴-۲۱
وضعیت رنگ

مصور، نقاشی (سیاه و سفید)

موضوعآفرین, افسانه محبت, ترقی, مقاله
متن کامل

پسر پادشاهی هیچ کس را برای ازدواج نمی پسندد، تا اینکه عاشق کنیزی می شود که برای فروش به بازار آوردهاند. کنیز را به قصر می آورد و در حرمسرای خود نگاه می دارد. دختر روز به روز بد حال تر می شود. روزی پیرزالی را که از طب و جادو اطلاع دارد به بالین دختر می آورند. او دختر را می خواباند. دختر در خواب به عشق پسر حریربافی اعتراف می کند. شاه دستور می دهد پسر را بیاورند. دختر با دیدن پسر بهبود پیدا می کند. پسر را در قصر نگاه می دارند، اما پسر هر روز با کنیزکان حرمسرا عشق بازی می کند. دختر از او سیر می شود و دستور می دهد او را از قصر بیرون کنند و با پسر شاه ازدواج می کند.