آفرین

جوانی با ذوق در شهری از شهرهای چین به نام « تو » زندگی می کند. روزی تو در خواب می بیند که سربازان شاه او را به قصر پادشاه گاسیا برده اند و در آنجا با دختر شاه لیلا دیدار کرده و عاشق دختر شده است. شاه هم به تو، پیشنهاد می کند با دخترش ازدواج کند ولی…
در شهری مجسمه ای سربی قرار دارد که چشمانش از یاقوت و لبانش از طلاست. روزی گنجشکی روی شانه ی مجسمه می نشیند و با او گفت و گو می کند. مجسمه می گوید: من روزی شاهزاده ی این شهر بودم. پس از مرگم این مجسمه را بر سر قبرم گذاشتند. اکنون با دیدن رنج های مردم…
یارقلی که امین مردم است در همسایگی تاجری زندگی می کند که جواهراتش را در زیرزمین پنهان کرده است. شبی دزدی به خانه ی تاجر می زند و جواهراتش را می دزدد و لنگه کفش یارقلی را آنجا می گذارد تا مردم به او شک کنند. یارقلی به جرم دزدی به زندان می افتد. پس از…
در شهری زیبا با مردمی خوشبخت، پیرزنی با دخترکوچکش زری زندگی می کند. پیرزن مرغی تخم طلا دارد که با فروش تخم ها زندگی را می گذراند. زری هر روز تخم طلا را برمی دارد به کنار دریا می رود و آن را به دریا می اندازد و از صدای افتادن آن لذت می برد. وقتی…
نوش آفرین دختر یتیمی است که نزد عمو و زن عموی خود زندگی می کند. زن عمو او را آزار می دهد و کارهای سخت خانه را به دوش او می اندازد. در این خانه تنها نوشیروان پسرعموی نوش آفرین و سگش، مینوش، به او توجه می کنند
پیرزنی نخ ریس، در روستایی زندگی می کند و پسری به نام نادر دارد که با چوپانی روزگار می گذراند. روزی پیرزن ۳ اشرفی به پسرش می دهد و می گوید: گاوی بخر تا از شیر و پنیر و ماست گاو مخارج زندگیمان را تأمین کنیم، زیرا من دیگر توان نخ ریسی ندارم. چوپان راهی…
پادشاهی سه دختر زیبارو دارد. روزی آنها در باغ مشغول بازی اند که ناگهان ماری بر سر راه آنها ظاهر می شود. دختر کوچک پادشاه شروع به رقص با مار می کند. مار شیفته ی دختر می شود. دختر دستی به سر مار می کشد و سیبی به او می دهد. خواهرها فرار می کنند. مار از…
مردی دختری زیبا با چشم ها و موها یی بور دارد که هر جا میرود او را با خود می برد. در یک سفر که روی دریا بودند، دریا توفانی می شود. کشتی غرق می شود و همه می میرند. حوری های دریا، گلتکین دختر موبور را با خود به سرزمین شان می برند. گلتکین مدتی نزد آنها…
امیر شهری پسری دارد که به هیچ یک از حرف های پدرش گوش نمیدهد و به او کمک نمی کند. پسر همیشه سرگرم شکار است تا اینکه پدر می میرد. امیرزاده که بسیار غمگین شده است، خورجینی طلا برمی دارد و به سفر می رود. در کنار ساحل با دختر زیبایی که از پنجره او را…
زاهدی در شهری زندگی می کند. روزها در مسجد به عبادت میپردازد و شب ها در لباس دزدان اموال مردم را می دزدد. قاضی شهر و همسرش نقشه ای می کشند که دزد را پیدا کنند. در همه ی شهر جار می زنند که می خواسته اند شاه را بکشند و به همین سبب باید همه ی خانه ها را…
زرگر جوانی دستبندی را به مدت یکسال با زحمت فراوان می سازد. روزی با خود فکر می کند که چه کسی این دستبند را از او خواهد خرید. درهمین میان ماهرویی که دستمالی حریر بر صورت دارد، نزد او می آید و دستبند را از او می خرد. از همان دم جوان عاشق آن دختر می شود…
درویشی که همیشه در حال سفر بود، روزی با مرد ناشناسی همسفر می شود. در راه درویش مراقب مرد ناشناس است و مرد از کارهای عجیب درویش تعجب می کند. در محلی که استراحت می کنند، درویش به نماز خواندن می پردازد. مردناشناس قرصی نان از کوله ی درویش در می آورد و…
پادشاهی دختری به نام شهلا دارد که عاشق خدمتکار پدرش، مهیار، شده، اما نمیخواهد به سبب مقام و منزلتش به مهیار چیزی بگوید. روزی ندیمه ی خود را نزد زال پیری می فرستد. زال داروی بیهوشی به شهلا می دهد که به مهیار بخوراند و در حالی که او در عالم بیهوشی…
پیرزنی پسری دارد که چون کچل است به او کچل خان می گویند. روزی فالگیری به پیرزن می گوید: پس از مرگ تو پسرت به پادشاهی می رسد و به مردم ستم می کند وسرانجام به خواری می میرد. پس از مرگ پیرزن و پادشاه شهر بزرگان جمع می شوند و بازی را به هوا پرتاب می کنند…
بازرگانی پسری تنبل به نام ممل داشت. هرچه پدر و مادرش به او می گفتند که به دنبال کاری برود، بهانه ای می آورد، تا اینکه از درویشی قصه ای درمورد شهر سگ ها و اینکه همه ی کار آنها مثل آدمیان است، می شنود و برای یافتن این شهر راهی سفر می شود. پس از چند…
روزی گدایی نابینا در خانه ی مرد خسیسی را می زند. مرد هر چه می پرسد کیست؟ او جواب نمی دهد تا اینکه مرد در را باز می کند و می پرسد: چه می خواهی؟ گدا ناله کنان از او کمک می خواهد. ولی مرد خسیس او را بیرون می کند. سپس به دنبال مرد نابینامی رود تا اینکه…
دختری زشت رو به ۳۰ سالگی رسیده، اما کسی با او ازدواج نمی کند. روزی به جنگل می رود و کنار درخت نارگیلی فریاد می زند: ای نارگیل من از این پس در کنار تو می مانم تا کسی پیدا شود که با من ازدواج کند. صدایی ندا می دهد: من حاضرم با تو ازدواج کنم ودراین…
حسنی پس از مرگ پدر پیرش شیرفروشی می کند. روزی گونی شیشه ها زمین می خورد و می شکند. زنی زیبا که از آنجا میگذرد، ۵۰۰ سکه به حسنی می دهد. پس از آن پیرزنی به سراغ حسنی می فرستد و به او می گوید که عاشقش شده است. وقتی حسنی به خانه ی زن می رود، غول سیاه…
پادشاهی باغبانی دارد که فرزندش از قراولان شاه است. خود باغبان برای باغ های شاه بسیار زحمت می کشد و باغ های پرمیوه ای برای او درست کرده است. شاه هربار به سپاس این کار خلعتی به او می دهد. روباهی به باغ راه می یابد و هر شب میوه های باغ را از بین می برد…
پادشاهی صاحب فرزند نمی شود. شبی در خواب می بیند که ستاره ای از آسمان بر دامنش می افتد و اژدهایی ستاره را از دامنش می رباید. خوابگزاران به او می گویند صاحب پسری زیبا خواهد شد که زنان زیبا فریبش می دهند و زمام کارها را از دستش می گیرند. پس از مدتی…
تاجری ایرانی دو پسر و یک دختر دارد. پسر بزرگ سال هاست که به دیاری دور رفته است و تجارت می کند. دو خواهر و برادر دیگر، حمید و حمیده، از پدر می خواهند آنها را به سفر حج بفرستد. در سفر، حمید بیمار می شود و به همراه خواهر از قافله عقب می ماند. راهزنی…
درویشی که به علم رمالی و جادوگری آشناست، روزی با پسر یتیمی به نام علی آشنا می شود. درویش علی را نزد خود نگه می دارد. علی هم در انجام کارهایش به او کمک می کند. درویش به علی دل بسته می شود و علم جادو را به او می آموزد. علی به ثروت می رسد و مرجانه دختر…
پیرمرد دانشمندی دو پسر به نام علی و احمد دارد و همیشه به آنها پند می دهد دو چیز مایه ی خوشبختی است: مال و علم. روزی حاکم شهر از روی حسادت دستور می دهد پیرمرد را به قتل برسانند. علی و احمد فرار می کنند. علی به چین می رود و علم طب می خواند و دختر حاکم…
مردم شهری در کنار دریا از راه ماهیگیری زندگی می کنند. هر سال جوانی از این شهر ناپدید می شود. روزی جوان تنومندی که به ماهیگیری رفته است چشم بسته دستگیر و به قصر ملکه برده می شود. ملکه با او ازدواج می کند و جوان که شگفت زده شده است روزی وزیر را…
الماس، پادشاه ایران، بسیار دهن بین و کوته فکر است. درویشی آگاه و هوشمند در خارج از شهر زندگی می کند. پادشاه به تحریک وزیر، درویش را به زندان می اندازد. روزی اسبی برای شاه هدیه می آورند. شاه شخصی را می آورد تا اصالت و تندرستی اسب را تشخیص بدهد. او…
روزی درویشی به در خانه ی پیرزن نخ ریسی می رود و از او آب می خواهد. پس از سیراب شدن به او عکس گاوی با پستانهای بزرگ می بخشد و به پیرزن می گوید هرگاه گرسنه شدی به پستان های گاو اشاره کن و بگو (سروش مدوش بدوش ) و از آنها برای تو شیر می ریزد. پیرزن پس…
در یکی از شهرهای مصر تاجر پیری زندگی می کند که تاکنون ۷۰ زن گرفته و از هیچ کدام صاحب فرزندی نشده است. دختر زیبایی را که نامزدی قهرمان دارد، خواستگاری می کند و به قصر می آورد. دختر نقشه ای می کشد و پیرمرد را بیمار می کند. سپس در گوش پیرمرد زمزمه می…
پادشاه پیری تربیت فرزند خود را به وزیرش سپرده است. وزیر سختگیر است. به همین سبب شاهزاده از او کینه به دل می گیرد و وقتی به تاج و تخت می رسد به فکر انتقام می افتد و دستور می دهد پسر وزیر را داخل گونی ای از پنبه بگذارند و به بالای کوه بفرستند تا طلا و…
پادشاهی دستور می دهد در عروسی پسرش مردم برای عروسش هدیه بیاورند. دهقانی در فکر است تا میوه ی جدیدی برای شاه ببرد. خداوند نهالی از بهشت برای او می فرستد تا بکارد و محصولش را برای شاه ببرد. شیطان به دهقان پیشنهاد می کند در آبیاری نهال او را یاری بدهد…
علی پسردهقانی است که همچون شاهزادگان بزرگ شده است. در سن ۲۰ سالگی به فکر ازدواج می افتد و به فرغانه سفر می کند. در آنجا عاشق دختر حاکم فرغانه می شود. پدر دختر با حیله گری های قاضی شهر از کارش برکنار شده است. علی ماجرای عشق خود را به دختر حاکم برای…
روزی مرد مسلمانی برای تراشیدن ریش شاه به دربار می آید، ناگهان تیغ تیز سلمانی گردن شاه را خراش می دهد. شاه خشمگین، دستور می دهد اورا بکشند. زن و دو فرزند مرد آواره می شوند. همسرش می میرد و پسرش به دست یک شکارچی و دختر زیبایش به دست کولیها می افتند.…
پسر کشاورزی پس از مرگ پدر و مادرش، زمین کشاورزی اش را می فروشد و به اصفهان می رود. در راه، کنیزی را که صاحبش با او بدرفتاری می کند، می خرد و آزاد می کند. کنیز به پسر می گوید: دخترپادشاه روم بوده و پس از اینکه به زور به عقد وزیر درآمده از قصر فرار…
مردی به نام خدابنده زنی دارد که بسیار آزارش می دهد. روزی خدابنده زنش را کتک می زند و از خانه بیرون می رود. زنش نزد قاضی از او شکایت می کند. قاضی نیز دو قراول را برای بازداشت او می فرستد. خدابنده به باغی پناه می برد. در آنجا دیوی را می بیند که او را…
نعلبندی الاغ وزیر را فراری می دهد وقتی به دنبال الاغ می رود با دختری زیبا آشنا می شود دختر به او می گوید که پیری زشت و زال است و به وسیله انگشتری که در دست دارد جوان شده است . انگشتری به جوان نعلبند می دهد او هم جوان می شود وبا هم ازدواج می کنند…
پادشاه خواب می بیند سوار بر اسب سفیدی شده و از لباسش خون می چکد و ماری بر او آویخته است. فالگیران و تعبیرگران خواب حاضر می شوند و خواب او را به عمد بد تعبیر می کنند و می گویند همسر و فرزندان و خاندانت به تو خیانت خواهند کرد. پادشاه آشفته و غمگین می…
کوتوله ای به تاجر ورشکسته ای کمک می کند تا ثروتمند شود و در عوض پس از ۱۲ سال پسر تاجر را با خود به قصری می برد که مارسیاهی ملکه ی آن است. پسر به مار کمک می کند تا به شکل اولش برگردد و با او ازدواج می کند. پس از مدتی ملکه اورا ترک می کند و می خواهد…
علی پسر تاجری است که در عراق زندگی می کند و از کودکی به فراگرفتن علم و هنر تشویق شده است. پس از مرگ پدر، دوستان علی ثروت او را از چنگش درمی آورند و او که دیگر چیزی ندارد به سفر می رود. در راه با دختر وزیر بغداد آشنا می شود و با دختر فرار می کنند و…
پسر باغبانی پس از مرگ پدر به سفر می پردازد. در راه دختری را که زخمی شده است از دست مردی نجات می دهد و به شهر می آورد. دختر او را با پسر حریرفروشی به نام احمد آشنا می کند. شبی که احمد مهمان آنها بود، او را می کشد و ماجرای عشق خود به احمد و خیانت احمد…
عزیز، پسر تاجری اصفهانی است که دوستان پدرش پس از مرگ او ثروتش را تصاحب می کنند. عزیز به همراه کاروانی به سفر می رود. در بحرین عاشق زنی از زنان حرمسرای شاه می شود. شاه دستور می دهد دختر را به همراه عزیز به دریا بیاندازند. عزیز نجات پیدا می کند ولی…
تاجری ایرانی زن زیبایی دارد. دزدان در راه روم به یکی از کاروان های او که بار ابریشم دارد، حمله می کنند و ابریشم ها را می دزدند. تاجر و زنش تصمیم می گیرند به روم سفر کنند. در راه پسر کدخدا عاشق زن می شود، او را فریب می دهد و با خود می برد. تاجر تیره…
پادشاهی بسیار بخشنده در پارس زندگی می کند. روزی وزیرش به او می گوید: جوانی در کشمیر زندگی می کند که او نیز بسیار سخاوتمند است. شاه در لباس تاجران به مهمانی جوان کشمیری می رود. جوان کشمیری درخت الماس و هدیه های فراوان دیگر به او می بخشد. شاه در…
پادشاه یمن در پیری با ماه پاره دختر پادشاه مصر ازدواج می کند و از او صاحب پسری زیبا به نام شیرزاد می شود. شاه دو وزیر به نام های صابر (درستکار) و جابر (تبهکار) دارد. پس از مرگ شاه جابر زن شاه را می کشد وکودکش را آواره می کند و خود برتخت شاهی می…
مهیار فرزند تاجری در نیشابور است که می خواهد به بغداد سفر کند. در بغداد به نصیحت پدر به دیدار منصور شال فروش می رود که در میهمان نوازی و جوانمردی همتا ندارد. در مدتی که میهمان منصور است، عاشق همسر منصور می شود. منصور بدون اینکه مهیار بفهمد همسرش را…
دهقانی پس از مرگ ثروت فراوانی برای فرزند خود باقی گذاشته است. پادشاه به پیرزالی که دایه اش است و علم سحر می داند، دستور می دهد به شکل دختر زیبایی دربیاید، پسر را بفریبد و ثروتش را تصاحب کند. پیرزال موفق می شود. پسر سر به بیابان می گذارد و به شهری…
پیرزنی با پسرخود در کلبه ای زندگی می کند. شبی گرگی به کلبه ی او حمله می کند و پیرزن را می کشد. پسرش غمگین می شود و کنار دریا می نشیند. کوزه ای سفالی پیدا می کند که غولی از آن بیرون می آید و می گوید: اگر آرزویی داری بگو تا برآورده کنم . پسر از او می…
پسر پادشاهی هیچ کس را برای ازدواج نمی پسندد، تا اینکه عاشق کنیزی می شود که برای فروش به بازار آوردهاند. کنیز را به قصر می آورد و در حرمسرای خود نگاه می دارد. دختر روز به روز بد حال تر می شود. روزی پیرزالی را که از طب و جادو اطلاع دارد به بالین دختر…
ملکه ای در هنگام مرگش وصیت می کند که پادشاه بعد از او، با زن زیباتری ازدواج بکند. وزیران دخترشاه همسایه را برای شاه انتخاب میکنند . دختر که ناراضی است شب در اتاقش گریه میکند فرشتهای به او میگوید : از شاه بخواه سرالاغ سحرآمیزی را بریده و پوستش را…
زری و منوچهر خواهر و برادرند. این دو با شیطنت های خود همه را آزار می دهند. زری یک عروسک موطلایی و منوچهر یک مجسمه ی مسی دارد. روزی زری عروسکش را به زمین می زند و دماغ عروسکش می شکند. شب که می شود عروسک به مجسمه ی مسی می گوید: روزگاری من هم مانند زری…
همسر پادشاهی پسر زشتی به دنیا می آورد. ملکه غمگین می شود اما فرشته ای به او نوید می دهد که فرزندش هوش سرشاری خواهد داشت. همسر پادشاه همسایه، فرزند دختر بسیار زیبایی به دنیا می آورد و خوشحال می شود اما فرشته به او می گوید که دخترت با همه زیبایی کودن…
پادشاه کشوری که از دختر زیبای پادشاه همسایه خواستگاری کرده و جواب رد شنیده است، پسری به نام احمد را که در قصر زندگی می کند به خواست خود به کشور همسایه می فرستد. احمد در راه، یک ماهی را که از آب بیرون افتاده بود، نجات می دهد و به آب بازمی گرداند.…
فرشته ی جنگل به پادشاه عادلی پیشنهاد می کند که می تواند سه چیز برای فرزند او فراهم کند: قدرت، ثروت، مقام. اما پادشاه از فرشته می خواهد پسرش را به راه راست هدایت کند. پسربرتخت می نشیند و به اندرزهای فرشته گوش نمی دهد. فرشته او را به جانور زشتی تبدیل…
همسر زیبای پادشاه بچه دار نمی شود. روزی با یک پری که به شکل خرچنگ است و هفت خواهرش آشنا می شود. آنها از میوه های باغ شان به او می دهند. او می خورد و باردار می شود ودختر زیبایی به دنیا می آورد. در جشن تولد دختر همه ی پری ها را دعوت می کند، به جز پری…
در شهری از شهرهای ایرانی عابدی زندگی می کند که شب و روز به عبادت مشغول است. عابد پسری دارد که برخلاف پدرش عاشق موسیقی و ساز است و نزد استادان، موسیقی فرا می گیرد. در جشن ها شرکت می کند، تار می نوازد و آواز می خواند. عابد با پی بردن به کارهای او دق…
روزی خلیفه هارون الرشید دختری زیبا و نیمه عریان را در باغی پیدا می کند. او را به قصر خود می برد و سرگذشت او را می پرسد. دختر به او می گوید: همراه نامزد خود در باغ می گشتیم تا اینکه مار سیاهی را دیدیم. نامزدم مار را با شمشیر کشت. در شب عروسی مار…
پیرمرد قالیبافی دو دختر به نام نرگس و یاسمن دارد. شبی خواب می بیند که نزد درویشی رفته است. درویش به او می گوید: نرگس همسر مرد فقیری می شود و یاسمن همسر مرد ثروتمندی. ولی فرزند یاسمن می میرد و فرزند نرگس زنده می ماند و خوشبخت می شود. از قضا خواب…
پادشاه ایران دو فرزند به نام های سعید و مسعود دارد. برادر شاه هنگام مرگ، دختر خود گلرخ را به او می سپرد. گلرخ با فرزندان شاه به مکتب می رود و بزرگ می شود. شاه پسر کوچکش، مسعود، را به ولیعهدی بر می گزیند و گلرخ را هم برایش خواستگاری می کند. این کینه…
پادشاه ایران پسری به نام خسرو دارد که اورا به دشت می فرستد تا نزد دایه اش زندگی کند و اسب سواری و شکار وتیراندازی بیاموزد. شاه می میرد و خسرو جانشین پدر می شود. روزی به سرزمین شاه سمندل وارد می شود. در آنجا دل به فیروزه دختر شاه می بندد و به…
در شهری ۴ شریک به نام های لیشانک، پوچا، تیلو و لایخو از راه تجارت و خرید و فروش پنبه زندگی می کنند. روزی موش ها به انبار پنبه ها می روند و پنبه ها را می خورند. ۴ شریک گربه ای می خرند و به جان موش ها می اندازند. از قضا دست گربه زخمی می شود. ۳ رفیق…
روزی پیرمرد شکارچی، پلنگ زخمی را در جنگل می بیند که در حال جان کندن است. بچه او را با خود به خانه می آورد و بزرگش می کند. هنگامی که پیرمرد و همسرش خانه نشین می شوند پسرشان با پلنگ به شکار می رود و در جنگل دختر زیبایی را که براثر جادو به خواب رفته می…
شاهزاده ای به همراه غلامش به چشمه ی آبی زهرآگین می رسد. غلام و اسب ها از آب چشمه می نوشند و در دم می میرند. شاهزاده قدری از آب چشمه در قمقمه ای می ریزد. در ادامه ی راه به گروهی از دزدان دریایی بر می خورد که دختر پادشاه را برای رئیس شان دزدیده اند.…
چوپانی عاشق دختر اربابش می شود. ارباب موضوع را می فهمد و چوپان را بیرون می کند. چوپان در خواب می بیند که ماری را که به دختر ارباب حمله کرده است، می کشد. پس از بیداری مار سفیدی از او می خواهد زمین پدری اش را بخرد و نعناع و پونه های آن را بکند و در…
غولی باغی بسیار زیبا دارد که اجازه نمی دهد بچه ها آنجا بازی کنند. بچه ها در نبود او به باغ می آیند و بازی می کنند. روزی باد شمال به باران و برف می گوید: دیگر بر این باغ نبارید. باغ به دلیل تنگ نظری غول خشک می شود. تا اینکه پرنده ای او را راهنمایی می…