داستان کودکان: دستبند جواهر نشان

عنوانداستان کودکان: دستبند جواهر نشان
گونهمقاله
نویسندگانآفرین,
ناشرترقی
سال تولد۱۳۳۰
تاریخ نشر

دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۳۰

شماره

دوره۹ ش۲۵ (۴۶۲)

زبان انتشارفارسی
شماره صفحه۱۱-۱۶
وضعیت رنگ

مصور، نقاشی (سیاه و سفید)

موضوعآفرین, افسانه محبت, ترقی, مقاله
متن کامل

زرگر جوانی دستبندی را به مدت یکسال با زحمت فراوان می سازد. روزی با خود فکر می کند که چه کسی این دستبند را از او خواهد خرید. درهمین میان ماهرویی که دستمالی حریر بر صورت دارد، نزد او می آید و دستبند را از او می خرد. از همان دم جوان عاشق آن دختر می شود و در کوچه و بازار راه می افتد. تا اینکه دزدان مغازه و اموال او را می دزدند و او به سفر می رود تا معشوق خود را بیابد. روزی به شهری می رسد. در شهر شاگرد کارگاه طلاسازی می شود. پادشاه شهر دستبندی را به پیرمردی که صاحب کارگاه بود می دهد تا آن را تعمیر کند، بدون اینکه اثر جوشکاری روی دستبند بماند. جوان دستبند را می بیند و از پیرمرد می خواهد که او دستبند را تعمیر کند. بعد شاه دستور می دهد که دستبندی به همان شکل برای دخترش بسازند. جوان برای بار دوم این کار را می کند. وقتی دختر شعرهای عاشقانه ی پشت دستبند را می بیند، می فهمد که او همان جوان زرگر است. جوان را به قصر دعوت می کند. شاه او را به همسری دخترش درمی آورد و ولیعهد خود می کند.