زن و شوهری بودند که یک دختر و پسر داشتند. بعد از مدتی زن از دنیا رفت و مرد، زن دیگری به خانه آورد. زن پدر با نقشه ای که ریخت، پدر را را وادار به کشتن پسرش کرد و سر پسر را بار گذاشت تا بپزد. خواهر که از ماجرا با خبر شد، از مالاباجی مکتب کمک خواست.…
بلبل سرگشته (افسانه)
مردی که زنش از او گوشت آدمیزاد خواسته بود، پسرش را کشت و گوشتش را برای زنش آورد. زن هم با آن گوشت، کوفته درست کرد و به دخترش هم داد. دختر سهم برادرش را برداشت و رفت دنبال او تا سهمش را بدهد. توی راه کوفته تبدیل به گنجشکی شد و رفت پیش پدر و توی دهان…