شیرین معرفت
مردى یک بز داشت که هر روز یکی از پسرانش باید بز را به چرا میبردند. با کم شدن شیر بز، پدر که فکر میکند پسرانش در کار خود کوتاهی میکند، آنها را از خانه بیرون میکند. اما روز بعد که خود بز را به چرا میبرد متوجه خطای خود میشود. بچه ها به شهر می…
مرد هیزم شکن ۱۳ پسر داشت. پس از مرگ هیزم شکن، همسرش از مردی که دوست هیزم شکن بود خواست به کودکانش هیزم شکنی یاد دهد. مرد قبول کرد و پس از مدتی نیز با زن ازدواج کرد. اما کم کم رفتارش تغییر کرد و روزی پسران را به جنگل برد و وسط جنگل رها کرد. شب را بچه…
امیر پسری داشت به نام بابک که در دوسالگی توسط راهزنی ربوده میشود. راهزن از بابک نگهداری میکند تا بزرگ میشود. روزی راهزن تصمیم میگیرد همسری برای بابک پیدا کند. راهزن دختر زیبایی به نام قرنفل را میدزدد و او را تهدید میکند که اگر در این باره سخنی…
نامادری گلى، شاهزاده خانم زیبا، پس از مرگ مادر، او را در نقطه اى نا معلوم در جنگل رها می کند. اما گلی با کمک گربه ای به قصری می رود اما در آنجا حرف آهو را گوش نمی دهد و گول مرغ بدجنس را می خورد و از قصر خارج و دوباره گم می شود. اما دوباره به کمک…