داستان کودکان: پادشاه یمن و غلام سیاه

عنوانداستان کودکان: پادشاه یمن و غلام سیاه
گونهمقاله
نویسندگانفارسی, محسن
تاریخ تولد - وفات

۱۲۹۹-۱۳۶۶

ناشرترقی
سال تولد۱۳۲۸
تاریخ نشر

دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۲۸

شماره

دوره۷ ش۳۱ (۳۶۴)

زبان انتشارفارسی
شماره صفحه۱۷
وضعیت رنگ

مصور، نقاشی (سیاه و سفید)

موضوعافسانه جادویی, ترقی, محسن فارسی, مقاله
متن کامل

پادشاهی غلامی دارد که پسر شاه زنگیان است ولی غلام نسب خود را فاش نمی کند. روزی در تیراندازی، غلام گوش شاه را از بین می برد ولی چون کارش عمدی نبوده است، شاه او را می بخشد. سرانجام روزی شاه زنگیان با حیله ای پسرش را نجات می دهد و نزد خود می برد. مدتی بعد از نجات غلام، کشتی پادشاه یمن غرق می شود. اما پادشاه نجات می یابد و به سرزمین زنگیان می رود. زنگیان او را به اشتباه به جرم قتل می گیرند و به زندان می اندازند. روزی او استخوانی به پشت دیوار زندان پرتاب می کند. استخوان به گوش پسر شاه زنگیان می خورد. وقتی می خواهند به خاطر این کار گوش او را ببرند، متوجه می شوند که او گوش ندارد. آن وقت او ماجرا را تعریف می کند. پسر شاه زنگیان، شاه یمن را می شناسد و او را به سلامت به کشوریپش می فرستد.