ققنوس

مادر بزرگ برای نوه هایش قصه سالی را تعریف می کند که زمستان تمام نمی شد تا اینکه روزی ابرها تکانی خوردند و باران سرازیر شد. باران نفس سرما را برید و از آن دورها بهار نرم نرمک آمد و هر صبح و هر شب که ماه و خورشید نگاهشان به هم می افتاد آسمان سرخ می شد…
مجموعه ۲ داستان، شامل: "گرگ و میش": دوستان مجتبی که لکنت زبان او را مسخره می‌کنند. خانواده مجتبی به شهر می‌روند. ولى دوستان او چون فکر مى‏کنند مهاجرت خانواده مجتبى به خاطر لکنت زبان اوست، براى او شروع به جمع آورى تخم کبوتر می‌کنند. "سیاه و سفید"…
معلم در راه رفتن به مدرسه به آدم‏های گوناگونی بر می‏خورد و در سر کلاس برای بچه‏ها از زندگی، از داشتن‏ها و نداشتن‏ها حرف می‏زند.