مرتضی خسرو نژاد

احمد پاسبان‌ها را می‌بیند که آمده‌اند دم در خانه‌ی دوستش جواد تا او را به جرم دزدی ببرند. اما همسایه ها به خاطر مادر جواد پاسبان‌ها را راضی ‌می‌کنند که او را با خود نبرند. همسایه‌ها معتقد بودند بچه‌ای که بد شد باید رهایش کرد. احمد به خانه می‌آید و…