فرشید مثقالى
مریم در اتاقش مارمولک کوچکی می بیند که به چشم های او خیره شده است. دختر با مارمولک سخن می گوید. مادرش مارمولک را می زند. مریم را از مارمولک ها می ترساند و به او می گوید هنگام دیدن مارمولک نه حرف بزند و نه بخندد. از این پس مریم دیگر با کسی حرف نمی…
دنیا دارای دو بخش تاریک و روشن است. در سرزمین تاریکی اهریمن و در سرزمین روشنایی هرمزد جای دارد. اهریمن تصمیم می گیرد بخش روشنایی را از هرمزد بگیرد. هرمزد با کمک زمان به آفرینش انسان و جهان کنونى می پردازد. سپاه اهریمن پس از سه نبرد طولانى از انسان…
خارکن در بیابان ماری سیاه می بیند، می ترسد و می خواهد فرار کند. اما مار به او می گوید که او مار نیست و از شهر ماران آمده است. پس سرگذشت شهر ماران را که شهری هفت دروازده بوده است. برای خارکن تعریف می کند و می گوید که کودکان شهر از مارها نان قندی و…
پسرک چشم آبی همه چیز را به رنگ آبی می بیند و از این موضوع ناراحت نیست، اما پدر و مادر از این که پسرشان همه چیز را آبی می بیند، رنج می برند. او را نزد پزشکان کارآموزده می برند و آن ها می گویند چشم پسرک سالم است. پدر و مادر نمی پذیرند و او را پیش گل…
پس از چیرگی افراسیاب پادشاه تورانیان بر منوچهر پادشاه ایرانی، بر پایه ی پیمان سازش قرار می شود مرز ایران و توران جایی باشد که تیر یکی از پهلوانان ایرانی در آنجا به زمین بنشیند. آرش را به این کار سترگ می گماردند. آرش دست به زه کمان می برد و از فراز…
پیرزن هر سال چشم به راه عید و آمدن عمو نوروز است، اما هیچ گاه وقت تحویل سال نتوانسته است عمو نوروز را ببیند.
خدا آسمان را و سپس زمین را میان آسمان مى آفریند. زمین به بزرگى این روزها نیست. خیلى کوچک تر است. خدا روی زمین کوه ها، آب و گیاهان را مى آفریند. جانوران و انسان ها ی روى زمین زیاد مى شوند. دیگر روی زمین جایى نیست. جمشید پیش هرمزد خداى زمین و آسمان مى…
ماهى سیاه کوچولو مىخواهد بداند آخر جویبار کجاست و دنیا چگونه است. ماهی هاى دیگر می کوشند او را از رفتن باز دارند، اما ماهى سیاه به سوی دریا مىرود. او در راه با خطرهای بسیارى روبه رو مىشود. سرانجام ماهیخوار او را مىبلعد. اما ماهى سیاه او را مى…
در دهی سبز و خرم زن و مردی زندگی می کنند که بچه ندارند. روزی مرد برای هیزم شکنی بیرون می رود. یک شاخه بریده ی درخت به او می گوید: من را به خانه ببر و دور من ورد بخوان... مرد شاخه را به خانه می برد و با زنش دور آن می چرخند. به جای بچه، غولی از آن…
پوری میخواهد با مادرش به مهمانی برود، لباسهایش از قفسه فرار میکنند، چون سر و روى پوری کثیف است. پوری دست و رویش را با آب و صابون میشوید، لباسها نزد او میآیند و پوری با مادر به مهمانی میرود.
پرویز پسر مرتب و با انضباطی است. پدر و مادرش از او بسیار راضی اند ولی پرویز می خواهد از این هم بهتر باشد، روزی به نظرش مى رسد که تمام وسایل خانه جاندار شده اند و با او حرف می زنند، از همه ى آن ها مى پرسد که چگونه باشم که از این هم در نزد همه…