لئو لئونی
از وقتى که پرندهی کوچک صاحب بالهاى طلایى شده است، دوستانش رهایش کردهاند. او از پرهاى طلاییاش به مردم تنگدست و بیمار مىدهد و هر بار پرى سیاه در مىآورد. وقتى آخرین آنها را به یک عروس جوان میبخشد، دیگر پرندهاى طلایى نیست و از خود مىپرسد آیا…
ماهی سیاه به دریای بزرگ میرود و با جانوران و گیاهان دریایی زیادی آشنا میشود. روزی با تعداد زیادی ماهی کوچولو قرمز روبرو میشود که به شکل یک ماهی بزرگ بودند، اما چشم نداشتند و با هم شنا میکردند. ماهی سیاه از آنها میخواهد بگذارند او چشم این ماهی…
مجید صفحه های کتابی که مش اسدا... از آن ها پاکت درست کرده بود و داخلش چای و قند ریخته بود را خواند. یک داستان جالب بود. این اولین بار بود که مجید به جز کتاب های درسی کتاب دیگری هم می خواند. به مغازه ی مش اسدا... رفت تا کتاب را از او بگیرد و بقیه ی…
مجید خیلی دوست داشت یک طبل داشته باشد و طبل بزند. دلش می خواست دست کم بتواند طبل همسایه شان، محمود آقا را از نزدیک دست بزند و با چوب هایش صدای آن را دربیاورد. روزی که در خانه ی محمود آقا باز بود، مجید آهسته داخل خانه رفت و وارد اتاقک کوچکی که طبل در…
مجید و مادربزرگش در خانه چند حیوان از جمله یک گربه و یک بلبل را نگهداری می کردند. یک روز که مادربزرگ خانه نبود مجید می خواست قفس بلبل را بردارد و با او بازی کند که ناگهان صدای در خانه آمد. مجید هول شد و قفس از دستش به زمین افتاد و بلبل ترسید و حالش…
کرمى براى آنکه پرندگان شکارش نکنند. بدن شان را اندازه گیرى مى کند، آن ها سرگرم مى شوند و او از سر راه شان دور مى شود. بلبلى به او مى گوید که کرم باید آوازش را اندازه بگیرد و گرنه او را مى خورد. کرم مى پذیرد بلبل مى خواند و کرم اندازه مى گیرد و…
ماهى سیاه که نامش "سوئی می" است از تمام ماهی های قرمز تندتر شنا میکند. روزی ماهى بزرگ گرسنه ای به ماهی های قرمز حمله مىکند و همه ی ماهی قرمزها را مىخورد و تنها سوئی مىتواند فرار کند. سوئی می به ته دریا مىرود. در آنجا به گروهى از ماهیان ریز قرمز…
حمید که می خواهد برای روز مادر هدیه ای بخرد، یک تابلوی نقاشی از یک فرشته که خیلی شبیه مادرش هست را می پسندد ولی قیمت آن خیلی بالا است. ناگهان این فکر به ذهن حمید می رسد که خودش تصویر مادرش را نقاشی کند. به خانه می رود و بدون اینکه مادرش متوجه شود…
شعری خطاب به معلم و ابراز محبت به او.
ماهى کوچولو و بچه قورباغه ى آبگیر با هم دوست اند. وقتى قورباغه بزرگ مىشود، روى علف ها مىجهد و از آنجا مىرود. روزى به آبگیر بر مىگردد و از دنیا و همه ى موجودات زیباى آن براى ماهى تعریف میکند. او هم خود را روى علف ها مىاندازد. قورباغه سر مىرسد…
حلزون کوچک دوست دارد خانه ای بزرگ داشته باشد. پدرش برایش داستان حلزون کوچک دیگری را تعریف مىکند که مانند او دلش مىخواست بزرگترین خانه ى دنیا را داشته باشد و به خاطر همین از قدر خودش را پیچ و تاب داد که خانه اش به اندازه ى یک خربزه شد و دیگر…
فردریک زمانی که موش ها براى زمستان آذوقه جمع مىکنند، در گوشه اى نشسته است و در جواب اعتراض موش ها مىگوید که رنگ ها و نور خورشید را ذخیره مىکند. در روزهاى آخر زمستان که آذوقه تمام مىشود، شعر هاى فردریک درباره ی فصل هاى گرم و رنگ هاى زیباى طبیعت…
شعری درباره ی آب و زیبایی آن.
حمید که پدر و مادرش را در حادثه ای از دست داده است، نزد پدربزرگش می رود تا با او زندگی کند. پدربزرگ کتابخانه ی بزرگی دارد که هر نوع کتابی در آن هست. شب که حمید به اتاقش می رود تا بخوابد، ناگهان از پنجره دختری زیبا به اتاق می آید. او آلیس است، که…
شعری در توصیف طبیعت هنگام فرارسیدن بهار.
شعری درباره ی پرستو که در آغاز فصل بهار می آید و آواز می خواند و لانه می سازد.
شعری درباره ی اثرگذار و ماندگار بودن.
شعری در بیان علاقه به طبیعت و زیبایی هایش.
شعری درباره ی به خواب رفتن در شب.
شعری در توصیف وزش باد و تأثیر آن روی طبیعت.
شعری در تشبیه شهر به جنگل و توصیف آن.
شعری خطاب به مردم دنیا که بیانگر دوستی و مهر به آن هاست.