بامداد
مجموعه ی ۷ داستان، شامل: سگى که شام اربابش را خورد، تخم مرغ طلایى، خروس و روباه و ...
مجموعه ی ۷ داستان، شامل: الاغ و سگ کوچولو؛ الاغ و پوست شیر؛ حیوانات و طاعون؛ و...
پیرزنی یکروز با طوطی خود به روستا آمد و پس از مدتی با مردم دوست شد و به آنها در کارها کمک میکرد. طوطی پیرزن که یادگار شوهرش بود، طوطی از کشور هند بود که کلمات زیادی را پیرزن به او یاد داده بود و تکرار می کرد. مردم روستا برخی روزها به جلوی خانه…
مجموعه ی ۲ داستان، شامل: "پشت پرچین"، محمد و حسن مى خواهند فرفره بسازند و بفروشند. آنها براى به دست آوردن پول اولیه براى حاجى رضا کار می کنند اما او مزدشان را کامل پرداخت نمى کند؛ "ایاز"، پسرک از دلتنگی هاى مادر و سختى زندگى در غیاب پدر مى گوید.
تى مى بچه گربه ی مهربان، تخم مرغى براى دختر بیمار سنجاب میبرد. اما هنگام پایین آمدن از درخت پرت می شود و پایش آسیب می بیند. جانوران به او کمک میکنند. تى مى بهبود می یابد و با خود عهد می کند دیگر حتى موش ها را هم اذیت نکند.
روباه بدجنس همهی جانوران جنگل را آزار مىدهد. روزى متوجه می شود همه از او نفرت دارند و تصمیم می گیرد به جاى دیگرى برود. از جانوران تقاضاى کمک میکند. بعضی جانوران کمکش میکنند. روباه پشیمان و غمگین، براى همیشه از آن جنگل میرود.
دانى آدم کوچولو پیر شده است و میخواهد برای خود جشن تولد بگیرد. در این جشن تولد همهی جانوران جنگل به او کمک میکنند تا وسایل مورد نیاز را فراهم آورد. هنگامى که تمام وسایل آماده میشود، همه در جشن تولد شر کت میکند.
مجموعه ی ۷ داستان، شامل: روباه و لک لک؛ ماهیگیر و ماهى کوچک؛ لاک پشت و قورباغه؛ و....
ماجرای سگى به نام پوگو که دوست دارد از جانوران دیگر تقلید کند و خود را به شکل آنها درآورد.
گربه مهربان و خوش قلب هیچ گاه به کسى بدى نمىکند به همین خاطر همه جانوران او را دوست دارند و او سرمشقى براى تمام گربههاى بدجنس است.
پسرک آرزو دارد خورشید را توى اتاقش براى خودش نگهدارى کند یک شب خوابى مىبیند که خورشید را به دست آورده ولى تمام جانوران و گیاهان به خاطر نبودن خورشید کمکم از بین مىروند بنابراین به این نتیجه مىرسد که بهتر است خورشید مال همه باشد.
مجموعه ۱۹۷ داستان، شامل: صبر و بردباری؛ دوست یا دشمن؛ عملبرتر از سخن؛ و....
مجموعه ی ۲ داستان، شامل: "کاردانى درجاده"، سینکا چارلى سرخپوست که به عنوان "بلد" با جویندگان طلا همراه مىشود. آنها در این سفر دچار کمبود آذوقه مىشوند. چارلی دو نفر از همراهان خیانتکارشان را میکشد و دیگران را با "قانون" بقا آشنا میکند. "مردان…
مارتین و دوستانش هنگام ورود به پارک به نگهبان قول می دهند که گل ها را لگد نکنند. محل هاى دیدنى را ببینند و از وسایل بازى استفاده کنند.
مجموعه ۳۸ داستان کوتاه، شامل: ویکتور هوگو در میان کودکان؛ کودک و مادر؛ امور ناشناخته؛ و ....
مجموعه ی ۲۸ داستان که بچه ها نوشته و ترجمه کرده اند، شامل: خوشبختى؛ سگ دانا و مهربان؛ خروس جنگلى؛ و....
"سکروج" مردى خسیس است که چند سال پیش با "جیکوب مارلى" شریک بوده است و بعد از مرگ او به تنهایى و به کمک یک معاون، کارهاى شرکت را انجام مىدهد. شب کریسمس او در خواب روح مارلى را می بیند که در غل و زنجیر است. مارلى به او می گوید که ۳ روح به دیدن او…
مرد سفید پوست همسر سرخپوستش را ترک مىکند. زن که در همه ی سختیها در کنار او بوده است، تلاش مىکند رفتارهاى جدیدى را فرا بگیرد و نشان دهد که میتواند از حقوق خویش دفاع کند.
هدی که در فرانکفورت نزد خانواده ای ثروتمند زندگی می کند هدى دوباره پیش پدر بزرگ برمی گردد. یک روز نامه اى از کلارا دریافت می کند که خبر داده است او و مادر بزرگش می خواهند به کوهستان بیایند.
خانم جرارد مادربزرگ کلارا به خانه ی آنها می آید و به هدی خواندن مىآموزد. هدی که دلش برای کوهستان و پدربزرگش بسیار تنگ شده است به کوهستان باز مىگردد و قرار مىشود کلارا نیز پس از مدتى نزد او برود.
خاله هدى، او را از نزد پدربزرگش به شهر فرانکفورت می برد تا پیش کلارا دختر فلج بماند. مادر کلارا مرده و پدرش همیشه در سفر است. خانم "ردموند" از او مراقبت می کند. هدی و کلارا با هم بسیار دوست می شوند. اما هدی از زندگی کردن در شهر بسیار ناراحت است.
خاله ی هدی در شهر کاری پیدا می کند و به خاطر همین تصمیم می گیرد هدى را نزد پدر بزرگش به یک منطقه ی کوهستانى در آلپ ببرد. هدى آنجا را خیلى دوست دارد. یک روز خالهاش بر می گردد که او را به فرانکفورت نزد خانواده ای ثروتمند ببرد. این خانواده دختری فلج…
شرح زندگى برخى افراد سرشناس و مخترع، مانند: بنیامین فرانکلین؛ ساموئل جانسون؛ جیمزوات؛ و....
مارتین به خانه ی عمه لوسى در دهکده می رود و با مرغ ها، خرگوش ها و کبوترهاى چاهى دوست می شود. به جانوران غذا مى دهد و با آنها بازى مى کند.
مارتین و دوستش به سفر می روند. آنها به دلیل بى سوادى گم می شوند. خانم خرگوشه کمک شان می کند که به خانه بازگردند. بچه ها از روز بعد، یادگیری خواندن و نوشتن را شروع می کنند.
مارتین و دوستانش براى گذراندن تعطیلات به کوهستان می روند. مارتین در مسابقه ی اسکى برنده می شود. بچه ها بعد از کوهپیمایى، در پناهگاه کوهنوردان استراحت می کنند و غذا می خورند. و با خاطراتى شیرین به دهکده باز می گردند.
مارتین دختر کوچولو از رفتن به مدرسه خوشحال است. او از معلم و همکلاسىهایش چیزهاى زیادى مى آموزد و با دوستانش ساعت های خوشى را مى گذراند.
مارتین و برادرش در غیاب مادر خانه را تمیز می کنند، لباس ها را می شویند و شام لذیذى درست می کنند. آن ها می فهمند آن روز، روز مادر است و دسته گل زیبایى نیز براى مادر فراهم می کنند.
مارتین و خانواده اش به ییلاق می روند. بچه ها در همه ی کارها به پدر و مادرشان کمک می کنند. بازى روى علف هاى نرم، دنبال کردن پروانه هاى رنگارنگ، قایق سوارى و تماشاى ماهی ها در آب، از این سفر خاطره اى فراموش نشدنى براى آنها می آفریند.
مارتین چند روز از برادر کوچکش مواظبت می کند، زیرا پدر و مادرش به سفر رفته اند. او کارش را به خوبى انجام می دهد و تصمیم می گیرد پس از بازگشت مادر در نگهداری ژان کوچولو به او کمک کند.
مارتین و دوستانش در اتاق زیر شیروانى یک صندوق بزرگ پر از لباس و کلاه هاى رنگارنگ پیدا می کنند و با آن لباس ها نمایش زیبایى به اجرا درمی آورند. سپس تصمیم می گیرند هفته ی بعد نمایشنامه ی دیگرى بازى کنند.
براى سال نو هدیه ی بسیار زیبایی برای مارتین رسیده است، یک تقویم با ۱۲ ماه. ژانویه با سال نو شروع مىشود و روز اول آن، آغاز سال نوست. مارتین با تقویم پیش مىرود. هر ماه براى او چیزهای تازه ای دارد. در آخر تقویم باز سال آینده مىآید در تمام ماه ها او…
هشت پرنده در هواى سرد و بارانى، روى شاخه هاى درختى نشسته اند. هفت تاى شان درباره ى این حرف مىزنند که اگر نگهبان آسمان بودند، جلوى برف و باران را مىگرفتند. پرنده ی هشتم مىگوید دوست دارد آزاد باشد و به بقیه پیشنهاد مىکند به جاى ناله کردن، به…
مجموعه ى ۲ داستان، شامل:"روباه زرنگ"، روباه و گرگ در خوردن مرغ و خروس ها مسابقه مىگذارند. روباه چنان بلایى به سر گرگ مىآورد که دیگر هرگز فکر حیله گرى به سرش نزند؛"پیرمرد ماهیگیر"، ماهیگیر با آنکه فقیر است، اما به همه کمک مىکند. روزى ماهى اى به…
شیر جوان و مغرور دوست ندارد بازیچه ى سیرک بازان باشد، او جانوران دیگر را نیز تشویق به سرکشى مىکند. ولى آنها با او همراه نمىشوند. شیر جوان به تنهایى از سیرک مىگریزد و در دشت به گلهبانى مىپردازد. یک روز با تیر شکارچیان از پاى درمىآید. نعره ى او…