داستان کودکانمجسمه شاهزاده خوشبخت

عنوانداستان کودکانمجسمه شاهزاده خوشبخت
گونهمقاله
نویسندگانوایلد, اسکار, آفرین,
تاریخ تولد - وفات

۱۸۵۴-۱۹۰۰

ناشرترقی
سال تولد۱۳۳۰
تاریخ نشر

دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۳۰

شماره

دوره۹ ش۱۶ (۴۵۳)

زبان انتشارفارسی
شماره صفحه۱۴-۱۶
وضعیت رنگ

مصور، نقاشی (سیاه و سفید)

پدیدآورندگان

مترجم آفرین

موضوعآفرین, اسکار وایلد, ترقی, فانتزی, مقاله
متن کامل

در شهری مجسمه ای سربی قرار دارد که چشمانش از یاقوت و لبانش از طلاست. روزی گنجشکی روی شانه ی مجسمه می نشیند و با او گفت و گو می کند. مجسمه می گوید: من روزی شاهزاده ی این شهر بودم. پس از مرگم این مجسمه را بر سر قبرم گذاشتند. اکنون با دیدن رنج های مردم قلبم به درد آمده است. از تو می خواهم جواهرهای این مجسمه را برای مردم فقیر شهر ببری. گنجشک نیز به این خواسته عمل می کند. زمستان می رسد اما گنجشک مهاجرت نمی کند و درکنار مجسمه می ماند. مجسمه را خرد می کنند و در کوره می اندارند. از درون آن یک قلب سربی بیرون می آید و در کنار گنجشک مهربان می ماند.