داستان کودکانمجسمه شاهزاده خوشبخت

عنوانداستان کودکانمجسمه شاهزاده خوشبخت
گونهمقاله
نویسندگانوایلد, اسکار, آفرین,
متن کامل

در شهری مجسمه ای سربی قرار دارد که چشمانش از یاقوت و لبانش از طلاست. روزی گنجشکی روی شانه ی مجسمه می نشیند و با او گفت و گو می کند. مجسمه می گوید: من روزی شاهزاده ی این شهر بودم. پس از مرگم این مجسمه را بر سر قبرم گذاشتند. اکنون با دیدن رنج های مردم قلبم به درد آمده است. از تو می خواهم جواهرهای این مجسمه را برای مردم فقیر شهر ببری. گنجشک نیز به این خواسته عمل می کند. زمستان می رسد اما گنجشک مهاجرت نمی کند و درکنار مجسمه می ماند. مجسمه را خرد می کنند و در کوره می اندارند. از درون آن یک قلب سربی بیرون می آید و در کنار گنجشک مهربان می ماند.