اسکار وایلد
در شهری مجسمه ای سربی قرار دارد که چشمانش از یاقوت و لبانش از طلاست. روزی گنجشکی روی شانه ی مجسمه می نشیند و با او گفت و گو می کند. مجسمه می گوید: من روزی شاهزاده ی این شهر بودم. پس از مرگم این مجسمه را بر سر قبرم گذاشتند. اکنون با دیدن رنج های مردم…
غولی باغی بسیار زیبا دارد که اجازه نمی دهد بچه ها آنجا بازی کنند. بچه ها در نبود او به باغ می آیند و بازی می کنند. روزی باد شمال به باران و برف می گوید: دیگر بر این باغ نبارید. باغ به دلیل تنگ نظری غول خشک می شود. تا اینکه پرنده ای او را راهنمایی می…