شبگیر

برادر و خواهر روستایى زندگى فقیرانه‏اى دارند.آنهادر رویاهایشان چیزهاى مورد علاقه‏شان را به دست مى آورند.مادر براى کار به شهر رفته و بچه ها در آرزوى دیدن اوهستند.
"یک"،کوچکترین عدد، نزد عددهاى بزرگتر رفت و براى بهبود زندگى همشهری ها کمک خواست. آنها مسخره‏اش کردند."یک"با صفر تنها برخورد کرد.آنها با هم دوست شدند.عددى دو رقمى‏بوجود آمد که ده برابر از یک بزرگتر بود.همه صفرها و عددهاى کوچک به عدد دو رقمى پیوستند.…
مجموعه ی ۵ داستان، شامل: مادر من؛ خاله بُرجه؛ پسرک بى پدر و مادر؛ ....
احمد پاسبان‌ها را می‌بیند که آمده‌اند دم در خانه‌ی دوستش جواد تا او را به جرم دزدی ببرند. اما همسایه ها به خاطر مادر جواد پاسبان‌ها را راضی ‌می‌کنند که او را با خود نبرند. همسایه‌ها معتقد بودند بچه‌ای که بد شد باید رهایش کرد. احمد به خانه می‌آید و…
حسن و تقی با هم دوست هستند. حسن که حسابش بهتر است همیشه به تقی کمک می کند. آن سال قرار می شود آقای حکیمی، ناظم مدرسه که مردی بداخلاق است، معلم آنها شود. او با بچه ها بدرفتاری می کند. آن سال خیلی از بچه ها از حساب تجدید می آورند یا رد می شوند.
پدر هاى وا - پسرک چوپان - به پارتیزان ها پیوسته است و حالا او کار پدر را دنبال مى‏کند. هاى وا رهبر تیم بچه‏هاست و نگهبانى دهکده را به‏ عهده دارد. پدرش او را مامور مى‏کند تا نامه‏اى فورى را به پارتیزان ها برساند. او با تمام دشواری ها سرانجام نامه را…
ماهی قرمز کوچولو به همان جویباری می‌رود که ماهی سیاه کوچولو از آنجا آمده است. او می‌خواهد دیگر ماهی ها را نیز به دریا بیآورد. اما بعضی از آن ها حرف های او را باور ندارند و به او حمله می‌کنند. فقط چند تا از دوستان ماهی سیاه کوچولو با ماهی قرمز به…
در شهر بزرگ، همه بیکار، خسته و غمگین اند. اما در این شهر پسری زندگی می‌کند که با بقیه فرق دارد. او از پشت عینکش همه چیز را زیبا و خوب می‌بیند. به خاطر همین همیشه خوشحال است، تا اینکه غریبه‏ای از آن شهر می‌گذرد و عینک را از چشم پسرک بر می‌دارد و می…
مجموعه ی ۳ داستان، شامل: مدعى؛ آهو؛ سردار.
ارباب بردن دام ها را به دامنه های مادیان کوه ممنوع کرده است. به همین سبب مردم ده وضع بدی پیدا کرده اند و دام های شان از بین می‌روند. کرمعلی، پدر چراغ به مردم ده می گوید که باید گله را به چوپان ها بدهیم تا به دامنه ها ببرند و اگر نوکرهای ارباب…
مجموعه ى ۶ داستان، شامل: مردان فردا؛ چند نامه از بچه ها؛ فرزند کوه؛ و...
مجموعه ى ۳ داستان، شامل: مدعى؛ آهو؛ و سردار
مجموعه ى ۷ داستان شامل: زیر پل، پاى درخت؛ گرگ؛ بدبده؛ و....
مجموعه ى ۱۱ داستان، شامل: خانه ما؛ دو ماهى در نقلدان؛ ماهى و غازها؛ و....
آهو کوچولو به باغى تاریک مى‌رسد. لاله به او مى‌گوید: ابر سیاه خورشید را زندانى کرده است. آهو با کمک گل لاله، شبنم‏، گنجشگ‏ها و پیچک، ابر سیاه را از بین مى‌برد و خورشید دوباره در باغ پرتو افشانى مى‌کند.
گل طلا دختر فلجى است که کلاش (گیوه) مى‌بافد و مادرش آنها را براى فروش به دکان حاج عباس مى‌برد. روزى حاج عباس سفارش بافت کلاش بزرگ قرمزى مى‌دهد. گل طلا آن را مى‌بافد. کلاش به حرف مى‌آید و با گل طلا دوست مى‌شود و او را با خود به گردش مى‌برد و با مردم…
مجموعه ى ۱۲ داستان، شامل: ندارد؛ سه خم خسروى؛ قبر گبری؛ و...
فرهاد پسری تنهاست که در خانه‌ای مجلل زندگی می‌کند. روزهایی که شهربانو به خانه ی آن‌ها می‌آید تا رخت بشوید، فرهاد یا دوچرخه سواری می‌کند یا کنار شهربانو می‌نشیند و با او گفت‌و گو می‌کند. فرهاد می‌خواهد بداند شهربانو کجا زندگی می‌کند و بچه‌هایش چه سن…
"یک"، نزد عددهاى بزرگتر مى‌رود و براى بهبود زندگى همشهرى ها از آنها کمک مى‌خواهد. عددهای بزرگ او را مسخره‏ مى‌کنند."یک"به صفر تنها بر مى‌خورد. آنها با هم دوست مى‌شوند و عددى دو رقمى‏ مى‌سازند که ده برابر از یک بزرگتر است. همه ى صفرها و عددهاى کوچک…
پسرى براى کار به شهر مى‌آید، اما کاری پیدا نمی‌کند و در خیابان ها سرگردان مى‌شود. او تصمیم مى‌گیرد دزدى کند. اما به زودى پشیمان مى‌شود. کنار خیابان به خواب مى‌رود و در خواب مى‌بیند که به او غذا و میوه داده اند. اما پس از بیدارى هنوز گرسنه است. پس به…
میترا عاشق درخت زردآلوی حیاط خانه شان است. هر روز به درخت آب می دهد و برگ های آن را با دستمال پاک می کند. روزی میترا سم حشره کشی را که در خانه داشتند به درخت می زند و درخت بعد ازمدتی خشک می شود. برادر میترا که از جریان با خبر می شود، به میترا قول…