محمد علی شیرازی

علاءالدین چراغ جادویی در جنگل پیدا می کند. بر آن دست می کشد و غلامی از آن بیرون می آید که غلام علاءالدین می شود. علاءالدین عاشق دختر شاه می شود و غلام زمینه ی عروسی آن دو را فراهم می کند. قصری زیبا برای شان می سازد و آنها را صاحب گنج های بسیاری می…
جلبای افریقایی که از غلامان نرون بوده است و به سبب خدمات بسیار آزاد شده است، بود با دختر خوانده ی لوکوس ازدواج می کند. نرون پس از شنیدن ماجرا سربازانش را به خانه جلبای می فرستد تا همسرش را به قصر بیاورند. میان سربازان جلبای و نرون جنگ درمی گیرد.…
خلیفه ی بغداد جعبه ای را که از دست فروشی خریده است به وزیر خود هدیه می کند. این جعبه سحرآمیز است و هر کس سه بار کلمه ی « موت بور» را به زبان آورد، به شکل هر جانوری که مایل است درمی آید، ولی هرگز نباید بخندد. وزیر و شاه به شکل لک لک درمی آیند و با…
پادشاهی، داستان ملکه جاوید را برای سه پسر خود بازگو می کند. پسرها برای یافتن ملکه جاوید، به سفر می روند. پسر کوچک پادشاه پس از مبارزه با عفریت و از بین بردن او با دیدن زیبایی ملکه عاشقش می شود، با او ازدواج می کند
پادشاهی سه پسر دارد. هنگام مرگ به آنها وصیت می کند که هرگز به سرزمین ملکه ی سیاه حمله نکنند، زیرا هرکس به آنجا حمله کرده دیگر باز نگشته است. دو برادر بزرگ تر به این وصیت گوش نمی دهند، به سرزمین ملکه سیاه می روند و دچار جادوی شمشیر ملکه ی سیاه می…
گرگ و روباهی با هم همسایه اند. گرگ سرگرم نجاری خانه ی خودش است و به روباه قول داده وقتی که تعمیر خانه اش تمام شود به او سور بدهد. اما به بهانه های مختلف به قولش عمل نمی کند، روزی روباه حیلهای به کار می برد و عسل هایی را که گرگ برای دادن سور خریداری…
چوپانی به دنبال چراگاه، گله ی خود را از جنگل می گذراند که ماری را در آتش می بیند و نجاتش می دهد. پدر مار که پادشاه مار هاست، برای پاداش، زبان جانوران را به او می آموزد. روزی چوپان زیردرختی خوابیده است که دو کلاغ نشانه ی گنجی پنهان را به او می دهند.…
پادشاهی دو پسر دارد که هردو عاشق دختر چشم آبی و موطلایی پادشاه همسایه اند. دختر پادشاه همسایه، عاشق برادر کوچک است و از راه کبوتر نامه بر با او درتماس است. دختر پی می برد که برادر بزرگتر می خواهد برادر کوچکش را بکشد. دختر به برادر کوچک هشدار می دهد…
خداوند به پیرمرد و پیرزنی که سال ها بچه دار نمی شدند، فرزندی به اندازه ی شست انگشت می دهد. این بچه با اینکه خیلی کوچک است، به پدر کمک می کند. روزی او از نقشه ی دو دزد آگاه می شود و دزدان را با صدای خود فراری می دهد ولی گربه ای گرسنه، فسقلی را می…
پنبه دوز فقیری هنگام ماهیگیری، یک ماهی سخن گو را به تور می اندازد. این ماهی به پیرمرد می گوید او را به خانه اش ببرد و هشت تکه کند. دو تکه را به زن، دو تکه را به سگ، دو تکه را به اسب خود بدهد و دو تکه ی دیگر را در باغچه خاک کند. پس از یک سال دو شمشیر…
فیروز ولیعهد سرزمینی است که دچار سحر جادوگر شده است. او با اسب سحرآمیزی به آسمان و به سرزمین های دیگر برده میشود. آنجا دل به دختری می بازد که او نیز جادو شده است. فیروز با هوشیاری طلسم را می شکند، با دختر ازدواج می کند و به کشور خود باز می گردد.
روزی ملکه ی دریا از پادشاه زمین دعوت میکند که به دیدن سرزمین او بیاید. پادشاه به دعوت ملکه به همراه پسر کوچک خود به دریا می روند. در راه، تمساحی پسر پادشاه را می بلعد. پادشاه نزد ملکه می رود و شکایت تمساح را می کند. ملکه با شمشیر خود دهان تمساح را…
پریزادی با همسر خود در جنگل زندگی می کند. روزی پریزاد از همسر خود فلفل سبز می خواهد. همسر پری، فلفل سبز را در باغ عفریتی که به خواب ۱۲ ساله فرو رفته پیدا می کند. پری فلفل را می خورد و به جای آن تخم درخشانی را برای عفریت باقی می گذارد، این تخم به…