علی مقدم منش
ابوذر غفاری ضامن مرد جوانی می شود که در حادثه ای پدر دو مرد جوان را کشته است. جوان میخواهد به دیدن خانواده ی خود برود و پیش از مراسم اعدام بازگردد. قاتل سر وقت بر میگردد و میگوید برگشتم تا نگویند وفای به عهد از میان ما رفته است. ابوذر میگوید…