المیرا دادور

ژینا پس از خریدن هفت نان قندى در راه خانه مشغول تماشاى مغازه هاست. سگى به او نزدیک می شود و همه ی نان قندی ها یش را می خورد. ژینا سگ را دنبال می کند تا او را تنبیه کند. اما گم می شود و گریه مى کند. پیرزنى به او نزدیک می شود و به او می گوید: من پول…