کیهان بچه ها
خبر آغاز به کار " لاله" خانه ی کودک شیراز از سوی سازمان زنان برای نگه داری کودکان زنان کارگر و کارمند.
به مناسبت آغاز سال دهم انتشار نشریه ی کیهان بچه ها، به پرسش های مخاطبان که بچه ها که می خواستند بدانند این مجله چطور آماده می شود همراه با عکس هایی از مراحل گوناگون کار و توضیح کوتاه درباره ی هر مرحله، پاسخ داده شده است. مراحل کار شامل: گزینش مطالب…
زندگینامه ای مختصر از پروین اعتصامی به همراه قطعه شعری به نام "ناتوان" از سروده های او.
شعری در ستایش علم و هنر و ادب، به همراه دو تک بیتی.
شعری درباره ی پری و بز او که چون از پری محبت زیادی دیده بود، نمی خواست حتی یک لحظه از پری دور باشد.
شعری درباره ی چلچله ها که درفصل بها می آیند و لانه می سازند و جوجه می آورند و بعد از دو، سه ماه می روند و بهار سال آینده دوباره باز می گردند.
شعری در توصیف طبیعت و مردمان، وقتی که بهار می آید و شادباش به همه به مناسبت فرارسیدن عید.
شعری از زبان کتاب که از فایده های خودش می گوید و اینکه از همه چیز و همه جا و همه کس، حرفی برای گفتن دارد و انسان ها را آگاه می کند.
اطلاعات مختصری درباره ی دانشمندان علوم مختلف و فعالیت های شان به همراه آموزش انجام برخی آزمایش های ساده ی علمی برای کودکان.
یکی شهرشان رفته بود. باد شدیدی که می وزید او را با چترش بلند کرد و به آسمان برد. عقابی او را گرفت و به روی قله ی کوهی برد. نسرین فرار کرد و به غاری رفت و صبح روز بعد شروع به جست و جو کرد، ولی به هیچ روستایی نرسید. شب که از حال رفته بود، گرگی نسرین…
شعری به مناسبت آمدن بهار و عید نوروز و زیبا شدن طبیعت با گل ها و شادباش عید به کودکان.
پسر کوچکی که مادرش را از دست داده بود و در روستایی با پدر و زن پدرش زندگی می کرد، در خانه لب به غذا نمی زد. مردم روستا به خیال اینکه زن پدر او به او غذا نمی دهد، پیش ارباب رفتند و ماجرا را تعریف کردند. ارباب روستا هم که مردی مهربان بود، پسر بچه را…
شعری از زبان کودک درباره ی مادرش و آرزوهایی که مادر برای او دارد و اشاره به روز مادر.
اشاره به آغاز قصه گویی صبحی در رادیو در سال ۱۳۱۹ و نقش او در آموزش و پرورش نسل نو و اشاره به همکاری اش با مجله ی کیهان بچه ها، به مناسبت درگذشت او در پنجشنبه ۱۷ آبان ۱۳۴۱.
شعری در توصیف گاوها در زمان چریدن و شیر دادن به گوساله های شان.
شعری در توصیف غازها.
شعری درباره ی فرارسیدن بهار و شادی و زیبایی که با خود به ارمغان می آورد و هشدار به نسیم فروردین که آهسته بیاید تا گل ها و شکوفه ها را از بین نبرد.
شعری در توصیف کوه دماوند در زمستان و تابستان.
شعری درباره ی زیبایی آسمان و ابرهایش که هر کدام شبیه یک جانورند.
شعری درباره جانوران جنگل و زندگی خوب و شادی که دارند.
دختر حاکم دچار یک بیماری شده بود و همواره فریاد می زد که من گاو هستم، مرا بکشید. هیچ پزشکی نمی توانست او را درمان کند. روزی بازرگانی به حاکم گفت که در کشوری دیگر مردی به نام "بوعلی" زندگی می کند که حکیم بزرگی است. و قول داد او را برای درمان دختر…
موش و قورباغه ای در کنار دریاچه ای زندگی می کردند و با هم دوست بودند. روزی موش، قورباغه را به خانه ی خودش برد. بعد از آن قورباغه هم از موش خواست تا به خانه ی او که در دریاچه بود، برود. ولی موش که شنا بلد نبود ، نمی خواست برود. .قورباغه پای موش را…
گنجشکی یک پنبه دانه پیدا کرد. از کشاورز و نخ تاب و بافنده کمک گرفت تا از آن پنبه دانه پارچه اش بافته شد. گنجشک دستمزد آن ها را که نصف محصول کار هر کدام شان بود داد. ولی وقتی پارچه را به رنگرز و خیاط داد، دلش نیامد که سهم آن ها را بدهد و همه اش را…
ملای مکتب داری که راستگو و درستکار نبود، در مکتب خانه ای به بچه ها درس می داد. شاگردان او که در خانه از پدر و مادرشان راستی و درستی را آموخته بودند، تصمیم گرفتند در فرصتی مناسب به ملا درسی بدهند. روزی ملا از دو نفر از شاگردانش خواست تا سینی ای را که…
تسوئی مردی چینی بود که ۱۲۰۰ سال پیش در باغ زیبا و پرگل خود زندگی می کرد. او گل ها را خیلی دوست داشت. شبی در باغش نشسته بود که دختری با ادب نزد او آمد و از او اجازه خواست که همراه دوستانش مدتی در باغ او استراحت کنند و منتظر خاله شان باشند. پس از مدتی…
پسری به همراه مردی در جزیره ای دورافتاده زندگی می کردند. مرد پیش از اینکه بمیرد، سرگذشت خودش و پسر را برای او تعریف کرد و نام پدر و مادر پسر را که هر دو مرده بودند به او گفت. روزی چند مرد و یک زن به جزیره آمدند. مردها زن و پسر را در جزیره جا گذاشتند…
روزی مردی فقیر با بخت بانو برخورد کرد. هر قدر که بخت بانو در کلاه او سکه می ریخت به نظرش کم می آمد تا سرانجام کلاهش پاره شد و همه ی سکه ها روی زمین ریختند و تبدیل به خاک شدند. او به سبب طمع کاری دوباره مانند وقتی که هنوز بخت بانو را ندیده بود،…
شعری که با مژده ی آمدن بهار و سال نو به همه شادباش می گوید.
شعری در توصیف مراسم چهارشنبه سوری.
شعری در توصیف سایه و تغییراتی که در زمان های مختلف در اندازه اش به وجود می آید.
تبری که برای به دست آوردن هیزم به جنگل رفته بود، به خواهش های درخت صنوبر توجهی نکرد و آن را قطع کرد و با خود برد. در میانه ی راه از روی پلی که از چوب صنوبر ساخته شده بود، می گذشت که پل به کاری که او کرده بود، اعتراض کرد. تبر تهدید کرد که او را هم…
گفت و گوی میان گل سرخ و شکوفه. شکوفه در پاسخ به گل سرخ که خود را زیباتر و خوشبوتر می داند، می گوید فایده ی من فقط همین زیبایی نیست، بلکه میوه هم می دهم.
خر پیری که دیگر برای آسیابان، صاحبش، فایده ای نداشت، تصمیم گرفت به شهر هرت برود و در آن جا آوازه خوانی کند. در راه سگ، گربه و خروس هم به او پیوستند تا با هم در شهر هرت گروه کنسرتی تشکیل دهند. شب در میانه ی جنگل به کلبه ی دزد ها رسیدند، با سر و…
خرسی در خواب دید که سه لقمه ی چرب به دست می آورد. با این امید به راه افتاد. اول بزغاله ای را دید، ولی بزغاله او را گول زد و برایش آواز خواند و به این ترتیب چوپان و سگ گله آمدند و خرس را کتک زدند. پس آن دو قوچ را دید که آن دو هم با حیله ای که به کار…
شرح مراسم روز سیزده بدر
ملای مکتب داری در مکتب خانه ای به بچه ها درس می داد که راستگو و درستکار نبود. شاگردان او که در خانه و از پدر و مادرشان راستی و درستی را یاد گرفته بودند، تصمیم گرفتند در فرصتی مناسب به ملا درسی بدهند. روزی ملا از دو نفر از شاگردانش خواست تا سینی ای…
یک مورچه و یک کک که با هم دوست بودند، روزی تصمیم گرفتند نان درست کنند. کک تا خواست نان را به تنور بچسباند، خودش توی تنور افتاد و سوخت. مورچه گریه و زاری کرد و خاک به سرش ریخت. کبوتری که بالای درخت بود، از مورچه ماجرا را پرسید و وقتی شنید از ناراحتی…
در دکانش یک طوطی داشت. طوطی همیشه با مشتری ها حرف می زد و با این کارش رونق بیشتری به کار بقال می داد. روزی بقال در دکان نبود. طوطی به شیشه ی روغن بادام خورد و شیشه را شکست. روغن روی زمین و روی صندلی بقال ریخت. وقتی بقال به دکان بازگشت و از ماجرا با…
روزی دو بزغاله ی بازیگوش از گله جدا شدند و در جنگل تنها ماندند ناگهان ببری به آن ها حمله کرد و یکی از بزغاله ها را گرفت، ولی دیگری فرار کرد. کلاغی که روی درخت بود، این ماجرا را دید و از کار ببر ناراحت شد. ناگهان صدای گریه ی ببر را شنید. به گمان…
روزگاری، چوپان ضعیف و رنجوری زندگی می کرد که چوپان های دیگر به او زور می گفتند و نمی گذاشتند گله اش را در چمن های پرعلف بچراند. او هم به ناچار به جاهای دور دست می رفت. روزی که در جنگل انبوهی مشغول چراندن گوسفندانش بود، زنی زیبا را دید که زیر درخت…
شعری در مورد روز سیزدهم نوروز و رفتن در طبیعت و شادی کردن.
شعری در توصیف نسیم بهاری که در اسفند می وزد و طبیعت را دوباره زنده می کند.
شعری از زبان پسری که از کارهای سگ و گربه و موش و خرگوشی که نگهداری می کند، خسته شده است
خرچنگ پیری در ته دریا زندگی می کرد. او از چیزهایی که در زندگی اش دیده بود برای بچه خرچنگ ها تعریف می کرد. روزی از اینکه همواره در لانه اش می ماند، خسته شد و شروع کرد به راه پیمایی در کف دریا. به کشتی ای رسید که مدت ها پیش غرق شده بود. از داخل آن…
مرد خیالبافی به جای کار کردن، تنها در فکر پیدا کردن گنج بود تا بتواند بدون زحمت زندگی راحتی داشته باشد. یک شب که غرقه در خیال های خود در خیابان راه می رفت، مرد دیگری که چمدانی پر از پول در دست داشت، به خیال اینکه او مأمور پلیس است و دارد تعقیبش می…
در این مقاله، صبحی از آغاز کارش در رادیو و هدف های خود از کار می گوید و سپس خرسندی خود را از انتشار مجله ی کیهان بچه ها ابراز می کند و این مجله را پیونددهنده ی خود و بچه ها می داند.
شعری با موضوع سال جهانی کودک که در آن به پدر و مادر و آموزشگران و ناشران خبر این رویداد داده شده است به این امید که این اقدام جهانی سبب بهبود وضعیت کودکان بشود.
شعری که سراینده در آن سایه ی خود را توصیف می کند.