کمیک استریپ

پینوکیو دوستان مختلفى داشت از جمله روباه مکار و گربه نره، که هر دو خیلى بد جنس بودند و همیشه او را اذیت مى‏کردند و ماجراهاى عجیبى براى او بوجود مى‏آوردند. ولى دوستان دیگرش او را خیلى دوست داشتند از جمله فرشته مهربان که همیشه به او کمک مى‏کرد. خلاصه…
پینوکیو همراه جینا و راکو به سفر در دریا و جنگل مى‏رود.
شخصیت‏هاى اصلى این داستان را سه پسر و یک دختر به ترتیب با نام‏هاى رکت، لاستیک، بوفى و دینا به همراه سگشان بوفى تشکیل مى‏دهند. این چهار نفر در تلاش‏اند تا روحى را که به خانه‏اى و مزاحم صاحبان خانه مى‏شود دستگیر کنند. صاحبان خانه خانه را اجاره مى‏دهند…
مجموعه ی ۸ داستان شامل: گربه استثنائی در یاران وفادار؛ گربه استثنائی در گربه سر به هوا؛ گربه استثنائی در گوی بلورین؛ و ....
روایت تصویرى از حماسه رستم و اسفندیار.
مجموعه ی ۹ داستان، شامل: ریچی در کمربند سحرآمیز؛ لوتا آدم آهنی آدم ماشینی؛ وندی(تخم اژدها)؛ و ....
مجموعه ی ۳ داستان، شامل: نعره جنگ؛ غولهاى شب؛ حمله ناگهانى من.
مجموعه ی ۹ داستان، شامل: چارلی چاپلین در رباینده صحنه؛ چارلی چاپلین در یک مسافرت خیلی خوب؛ چارلی چاپلین در راه رفتن توی خواب؛ و....
سخن کوتاهی درباره هنر داستان مصور که روزگاری با نام کمیک بین بچه ها معروف بود و حالا قلمرویی وسیع پیدا کرده. گفت و گویی با رنه گوسینی مبتکر داستان مصور آستریکس نویسنده داستان های نیکولا کوچولو .
اطلاعات مختصری درباره ی دانشمندان علوم مختلف و فعالیت های شان به همراه آموزش انجام برخی آزمایش های ساده ی علمی برای کودکان.
چگونگی شکل گیری کمیک های مصور در مجله های کودکان پیش از انقلاب از اوایل دهه ی ۱۳۳۰، آشنایی با تعریف کمیک، چگونگی شخصیت پردازی و شخصیت های جانوری در مجله های کودکان آن دوره.
موش و قورباغه ای در کنار دریاچه ای زندگی می کردند و با هم دوست بودند. روزی موش، قورباغه را به خانه ی خودش برد. بعد از آن قورباغه هم از موش خواست تا به خانه ی او که در دریاچه بود، برود. ولی موش که شنا بلد نبود ، نمی خواست برود. .قورباغه پای موش را…
پسری به همراه مردی در جزیره ای دورافتاده زندگی می کردند. مرد پیش از اینکه بمیرد، سرگذشت خودش و پسر را برای او تعریف کرد و نام پدر و مادر پسر را که هر دو مرده بودند به او گفت. روزی چند مرد و یک زن به جزیره آمدند. مردها زن و پسر را در جزیره جا گذاشتند…
روزی مردی فقیر با بخت بانو برخورد کرد. هر قدر که بخت بانو در کلاه او سکه می ریخت به نظرش کم می آمد تا سرانجام کلاهش پاره شد و همه ی سکه ها روی زمین ریختند و تبدیل به خاک شدند. او به سبب طمع کاری دوباره مانند وقتی که هنوز بخت بانو را ندیده بود،…
شعری از زبان پسری که از کارهای سگ و گربه و موش و خرگوشی که نگهداری می کند، خسته شده است