کلارا والی زاده

قلعه ای بر فراز کوهی قرار دارد. صاحب آن مردی خشن و جنگجو به نام اینگوراند است . تمام اهالی قلعه جنگجو و سرباز هستند به جز اودت که خواهرزاده ی اینگوراند است و مانند دیگران از خشم دایی خود می ترسد. فرشته ای سبب آشنایی اودت با لویی جوان می شود. لویی با…
در شهر ولادیمیر جوانی به نام ایوان زندگی می کند که شب ها به عیش و نوش می پردازد و به بازار مکاره می رود. شبی همسرش به او می گوید: خواب بدی دیده ام. دیدم که تو از بازار مکاره بازمی گردی و تمام موهایت سفید شده است. ایوان گوش نمی دهد و به بازار مکاره…