نادر ابراهیمى

مهنوش کوچولو در بازار مادرش را گم می کند. از پیرمردى کمک می خواهد. پیرمرد براى رساندن او به منزل، نشانى‏اش را می پرسد. مهنوش شروع به حرف زدن می کند. وقتی سرگرم حرف زدن از چیزهاى مختلف‏ است، ناگهان مادر خود را می بیند.
از وقتی پلنگ به جنگل سنجاب ها آمده آرامش سنجاب ها از بین رفته است. روزی پلنگ، برادر سنجاب کوچولو را می خورد. پلنگ سنجاب های دیگر را مجبور می کند سنجاب کوچولو را به خاطر بی احترامی به او بیرون کنند. سنجاب را به هیچ جنگلی راه نمی دهند و می گویند که…
مردم مى خواهند آدم آهنی را از بین ببرند چون ابزارهاى آهنى آن ها را مى خورد. اما پسری به نام هاگارث چاره اى مى اندیشد و مانع از نابودى او مى شود. پس از چندى، مردم با مشکلى روبه رو مى شوند و آدم آهنى مشکل آن ها را حل مى کند. به همراه یادداشت مترجم…