مهنوش مشیری
مرغی به نام گل باقلا مىخواهد درباره ی خورشید بداند، از آقا خروسه در این باره میپرسد. اما جوابى نمیشنود. او هر روز روى تپه، توى بیشه و سبزه ها مىگردد و به خورشید خانم فکر مىکند. تا آنکه آفتاب پرست را میبیند و جواب پرسشهایش را میگیرد.
خاله سوسکه که از تنهایی خسته شده است، تصمیم می گیرد از لانه اش بیرون برود تا با دیگران آشنا شود. در راه، بقال، قصاب و لحاف دوز به او پیشنهاد ازدواج می دهند. اما او نمی پذیرد تا به آقا موشه می رسد و پیشنهاد او را قبول می کند. یک روز که خاله سوسکه در…