محمود اعتمادزاده
خورشید روی زمین در حال گشت و گذار بود که به درون چاهی افتاد و دنیا تاریک شد. پیرزن خورشید را دید و فکر کرد او را با کمک پسرش بیرون بیاورد و به سقف کلبهاش آویزان کند و در زیر نور آن قرآن بخواند. دختر پیرزن به سر چاه آمد و با دیدن خورشید فکر کرد او…
غوکی که از زندگی همنوعان و اطرافیان خود بیزار شده است، یکباره محل زندگی اش را ترک می کند و به باغ ها و کشتزارها می رود تا به شهر برسد. در شهر زشتی ها و ناملایمات زیادی را تحمل می کند. از آنجا بیرون می آید و زیبایی را در خود می بیند زیرا خدا زیباست…