غلامرضا امامى

داستان بازى رنگ ها و دوستى و مهربانى آنها با هم.
از وقتى که پرنده‌ی کوچک صاحب بال‌هاى طلایى شده است، دوستانش رهایش کرده‌اند. او از پرهاى‏ طلایی‌اش به مردم تنگدست و بیمار مى‌دهد و هر بار پرى سیاه در مى‌آورد. وقتى آخرین آنها را به یک عروس جوان می‌بخشد، دیگر پرنده‏اى طلایى نیست و از خود مى‌پرسد آیا…
گزیده ای از سخنان خواجه عبدالله انصاری، عارف ایرانی و مختصری از سرگذشت وی.
امیر پیش از مرگ، وصیت می‌کند در صورتى که دخترش، خورشید را به قصر بیاورد. مى‌تواند جانشین پدر شود. دختر سعى می‌کند با بالا رفتن از کوه خورشید را به قصر بیاورد، اما موفق نمی‌شود. دختر که می‌بیند به تنهایى نمى‌تواند از عهده ی کار برآید، دستور می‌دهد…
گزارشی از سفر به مصر برای شرکت در نمایشگاهی که در این کشور برپا شده بوده است و بررسی وضعیت و موقعیت ایران در این نمایشگاه. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شرکت کننده ی ایرانی این نمایشگاه بوده است.
گزارشی کوتاه از مجمع بین المللی ادبیات کودکان در تهران، حال و هوای حاکم بر گردهمایی و سفرهای انجام شده.
شرح حضور و گفت و گو با اعضای دو کتابخانه ی کانون به مناسبت روز جهانی کتاب کودک.
خلاصه ای از داستان «پسرک چشم آبی»، نوشته ی جواد مجابی با تصویرگری فرشید مثقالی که از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده است. سپس نقد و بررسی کوتاهی از داستان آمده است.
کرمى براى آنکه پرندگان شکارش نکنند. بدن شان را اندازه گیرى مى کند، آن ها سرگرم مى شوند و او از سر راه شان دور مى شود. بلبلى به او مى گوید که کرم باید آوازش را اندازه بگیرد و گرنه او را مى خورد. کرم مى پذیرد بلبل مى خواند و کرم اندازه مى گیرد و…
زندگینامه ی کوتاهی از نیما و معرفی و بررسی شعر او به قلم غلامرضا امامی. اشاره به برگزاری برنامه هایی در بزرگداشت نیما در روز ۱۳ دی ماه، سالروز مرگ او در کتابخانه های کانون و برپایی نمایشگاهی از کتاب های نیما در کتابخانه مرکزی کانون در ۱۴ دی ماه.
برگزیده ى سخنان امام جعفر صادق (ع)
برگزیده ای از سخنان حضرت محمد (ص)
ماهى کوچولو و بچه قورباغه ى آبگیر با هم دوست اند. وقتى قورباغه بزرگ مى‌شود، روى علف ها مى‌جهد و از آنجا مى‌رود. روزى به آبگیر بر مى‌گردد و از دنیا و همه ى موجودات زیباى آن براى ماهى تعریف می‌کند. او هم خود را روى علف ها مى‌اندازد. قورباغه سر مى‌رسد…
حلزون کوچک دوست دارد خانه ای بزرگ داشته باشد. پدرش برایش داستان حلزون کوچک دیگری را تعریف مى‌کند که مانند او دلش مى‌خواست بزرگترین خانه ى دنیا را داشته باشد و به خاطر همین از قدر خودش را پیچ و تاب‏ داد که خانه اش به اندازه ى یک خربزه شد و دیگر…