حسن قانع زهرایی

مجموعه ی ۲ داستان، شامل: "خوارها و خوارها"، داود گله‌ی ارباب را به چرا می‌برد. اما خودش و گوسفندها در حالی که هنوز نفس مى‏کشند به زمین می چسبند. مردم ده و روستاهای اطراف شروع به دعا و نذر و نیاز می کنند. بعد از مدتى کم کم برخی گوسفندان حرکتی می‌کنند…
داوود نزد خانواده‌ی دائی‌اش در روستا زندگی می‌کند و روزها در یک کوره کار می‌کند. مدت هاست که یکی از چشم‌هایش عفونت کرده و درد می‌کند. داوود که می‌ترسد نابینا شود و او را برای گدائی به شهر بفرستند، تلاش می کند پولی جمع کند و به دکتر برود. اما زن…