جعفر تجارتچی

مورچه پس از کار و زحمت زیاد آذوقه زمستانى‏اش را جمع کرده بود. او در کنار بخارى خانه استراحت مى‌کرد. بلبل به در خانه‌ی او آمد و درخواست غذا کرد. مورچه روزهاى گذشته و حرف هایى که به بلبل زده بود را به یاد آورد. اما او را به خانه آورد و غذا داد.
خروس پر کار یک خوشه گندم پیدا کرد.به موش ها گفت بیایید گندم را آرد کنیم،خمیر درست کنیم و نان بپزیم. وقتى نان آماده شد موش هاى گرسنه و بازیگوش پیدایشان شد. آنها که در هیچ کارى کمک نکرده بودند، از خروس خجالت مى‌کشیدند. اما چون متوجه اشتباه‌شان شده…
مجموعه ۲ داستان،شامل:"کک به تنور"؛ کک و مورچه با هم دوست بودند.یک روز مى‌خواستند نان بپزند.کک به تنور افتاد و سوخت. همه موجودات با خبر شدند و همدردى کردند.فقط خر خندید و مسخره کرد. "عمو نوروز"؛عمو نوروز به خانه پیرزن مى‌رود و بهار را برایش مى‌برد.…
مجموعه ی ۴ داستان، شامل: نیورنز زیبا؛ آخرین درس؛ محاصره برلن؛ و....
: گ‍واه‍ی‌ ن‍ام‍ه‌ ت‍ح‍ص‍ی‍لات‌ ن‍ه‍ائ‍ی‌ م‍ت‍وس‍طه‌ جعفر تجارتچی از دب‍ی‍رس‍ت‍ان‌ ن‍ظام‌ ت‍ه‍ران‌با مهروامضا وزارت معارف واوقاف وامضای رئیس دبیرستان ورئیس ستاد ارتش.
گ‍واه‍ی‌ پایان تحصیلات جعفر تجارتچی در دانشکده اف‍س‍ری‌ با مهر ارت‍ش‌ شاهنشاهی.
ف‍رم‍ان‌ ن‍ش‍ان‌ ب‍ازن‍ش‍س‍ت‍گ‍ی‌ جعفر تجارتچی باامضای ام‍ان‌ ال‍ل‍ه‌ ج‍ه‍ان‍ب‍ان‍ی س‍رپ‍رس‍ت‌ ک‍ان‍ون‌ اف‍س‍ران‌ و درج‍ه‌داران‌ ب‍ازن‍ش‍س‍ت‍ه‌ ن‍ی‍روه‍ای‌ م‍س‍ل‍ح‌ ش‍اه‍ن‍ش‍اه‍ی‌ و ان‍ت‍ظام‍ی ومهر ک‍ان‍ون‌ اف‍س‍ران‌ و درج‍ه‌داران‌ ب‍ازن‍ش‍س‍ت‍ه‌.…
ملانصرالدین با دو نفر از دوستان خود از راهی رد می شوند. کودکی به آن ها سلام می کند. آن ها سر اینکه کودک به کدام شان سلام کرده است، اختلاف پیدا می کنند. کودک به آن ها می گوید: به آنکه از همه احمق تر است سلام کرده ام. سپس هر سه ی آن ها داستانى از…
بازی اتل متل توتوله.
دم آقا موشه به جاروگیر می کند و کنده می شود. آقا موشه نزد پینه دوز می رود تا دمش را بدوزد. پینه دوز نخ ندارد و او را پیش جولای می فرستد. آقا موشه مجبور می شود برای به دست آوردن دمش تقاضای دیگران را نیز برآورده سازد. اما سرانجام نخ را به دست می آورد…
شاهزاده‏ی جوان عاشق دختر نارنج و ترنج است. پیرزنی به او می گوید برای رسیدن به دختر نارنج و ترنج باید کفش و عصای آهنی بردارد و آنقدر برود تا کفش آهنی ساییده شود. شاهزاده به گفته ی پیرزن عمل می کند تا به باغی می رسد. نارنج را از درخت می کند و می…
بادمجان با ضربه ی چوبدستى پسرکی در آب می افتد. کدو سعى می کند او را نجات بدهد، اما خودش هم در آب می افتد. آن ها به خشکى می رسند ولی هیچ بوته ای آن ها را نمی پذیرد و همه می گویند وقتی بادمجان و کدو از بوته ی خودشان جدا شوند، هیچ بوته ای آن ها را قبول…
پدر خاله سوسکه از او مى‏خواهد تا به همدان برود، شاید عمو رمضان که مرد پولدارى است با او ازدواج کند. در راه، قصاب، آهنگر، پنبه زن و بقال از خاله سوسکه خواستگارى مى‏کنند، اما خاله سوسکه نمی پذیرد. تا سرانجام، آقا موشه را مى‏بیند و به خواستگارى او پاسخ…