على اشرف درويشيان
آهو کوچولو به باغى تاریک مىرسد. لاله به او مىگوید: ابر سیاه خورشید را زندانى کرده است. آهو با کمک گل لاله، شبنم، گنجشگها و پیچک، ابر سیاه را از بین مىبرد و خورشید دوباره در باغ پرتو افشانى مىکند.
مادر رنگینه براى مواظبت از گندم ها او را به پشت بام مىفرستد. پرندگان مىآیند و با گفتن قصه اى دل رنگینه را به رحم مىآورند و گندم ها را مىخورند. رنگینه از ترس کتک خوردن گریه مىکند. پرنده ها به کمک او میآیند و بیشتر از پیش برایش گندم جمع مىکنند…
گل طلا دختر فلجى است که کلاش (گیوه) مىبافد و مادرش آنها را براى فروش به دکان حاج عباس مىبرد. روزى حاج عباس سفارش بافت کلاش بزرگ قرمزى مىدهد. گل طلا آن را مىبافد. کلاش به حرف مىآید و با گل طلا دوست مىشود و او را با خود به گردش مىبرد و با مردم…
پدر خانواده ۲ سال پیش هنگام کار، از بالاى یک ساختمان ۱۰ طبقه پایین افتاده و مرده است. سعید، پسرش، که دانشجوست، براى گذران زندگی خانواده روزها کار مىکند. او جوان روشنفکرى است که به حال مردم دل مىسوزاند و بچهها را به خواندن کتاب و به دست آوردن…
مجموعه ى ۳ داستانى، شامل: روز اول تعطیلى(قصه)؛ خانمها، آقایان(مقاله)؛ و شاد پشیمان(گزارش)