بهمن دادخواه
هر روز که آفتاب غروب میکند، خرگوش و خروس و پسرک غمگین میشوند. پسر همیشه خواب میبیند که بزرگ شده و از کوه بالا رفته و میتواند خورشید را بگیرد و به خانه ببرد. یک روز صبح زود پسر از خانه بیرون میرود و خروس و خرگوش هم به دنبال او راهی میشوند. انها…
زوبین براى دخترش پوپک، قصه سیبو و سار را تعریف مى کند. یک روز که سیبو و سار زیر درختی بودند درویش کوچکی را دیدند. درویش آنها را به سرزمین عجایب و قلعه طاطاوس برد. در آنجا درویش نقاب از چهره برداشت. او البرز پسر حاکم قلعه طاطاوس بود که جادوگر او را…
جوجهاى در آب مىافتد. مادرش خانم مرغه و پدرش آقا خروسه آنقدر این ور و آن ور مىروند و کمک مىخواهند تا مىتوانند با کمک همه او را نجات دهند.
دخترک در کلاس درس جغرافی خوابش می برد. او سوار بر ابرى سفید بر فراز دره هاى البرز، رودخانه و سد سفید رود، بندر انزلى و مرداب انزلى پرواز می کند و درباره ی گیلان بسیار چیزها می آموزد.
مجموعه ی ۱۱ شعر از ۹ شاعر، شامل: آمد بهاران "نیما یوشیج"؛ بهار "نیما یوشیج"؛ باران "گلچین گیلانی"؛ و ....
پرنده ى کوچک در دام شکارچی گرفتار مى شود. پرنده به شکارچی مى گوید که اگر او را رها کند به او سه پند می دهد که بداند زیرک است یا نادان با این سه پند خوشبخت خواهد شد. شکارچی نیز مى پذیرد. دو پند را مى شنود ولی به آنها عمل نمى کند. پرنده نیز پند سوم…
توکا از اسیر بودن خود در قفس دلتنگ است. او از همه ی جانوران برای رهایی کمک مى خواهد، ولی هیچ کس کمکش نمى کند. فقط توکاهای دیگر او را به تلاش براى آزادى تشویق مى کنند. سرانجام توکا با ارادهاى محکم از لابه لاى میله هاى قفس به بیرون مى گریزد.
در صحرا آبگیر پر آبی است. روزی فیل ها به آبگیر مى رسند و تمام آب آبگیر را مى خورند. آبگیر خشک مى شود. جانوران به فکر چاره مى افتند. آهو و پرنده ها به دیدن خاله غازه مى روند و از او راهنمایی مى خواهند. خاله غازه نیز برای رسیدن به غذا آن ها را گول مى…
گفت و گویى میان عاشق و "افسانه " که هر کدام غمها و شادی هاى خود را باز مىگویند و به تفسیر جهان، زندگى و واقعیتها مىپردازند. عاشق، افسانه را با همه غیر واقعى بودنش مىستاید و از او مىخواهد که او را نیز همراه خود به دیار افسانههایش ببرد.