یوهانا اشپیری (هویسر)

مونی پسرک چوپان، قلبی پاک و مهربان دارد. دوست چوپان اش یک نگین انگشتری می‏یابد. مونی او را مجبور می‏کند که نگین را به صاحبش بازگرداند. صاحب نگین در مقابل به مونی بزغاله‏ای را که بسیار دوست دارد، هدیه می‏دهد.
هایدی از کوه های آلپ به شهر فرانکفورت می رود تا همبازی دختری فلج به نام کلارا شود. اما او که آزادانه در محیط کوهستانی آلپ زندگی کرده است، زیاد در شهر نمی ماند و به کوهستان نزد پدربزرگ خود باز می گردد. او از کلارا دعوت می کند که به آنجا برود. کلارا…
هایدی از کوه های آلپ به شهر فرانکفورت می رود تا همبازی دختری فلج به نام کلارا شود. اما او که آزادانه در محیط کوهستانی آلپ زندگی کرده است، زیاد در شهر نمی ماند و به کوهستان نزد پدربزرگ خود باز می گردد. او از کلارا دعوت می کند که به آنجا برود. کلارا…
هدی که در فرانکفورت نزد خانواده ای ثروتمند زندگی می کند هدى دوباره پیش پدر بزرگ برمی گردد. یک روز نامه اى از کلارا دریافت می کند که خبر داده است او و مادر بزرگش می خواهند به کوهستان بیایند.
خانم جرارد مادربزرگ کلارا به خانه ی آنها می آید و به هدی خواندن مى‏آموزد. هدی که دلش برای کوهستان و پدربزرگش بسیار تنگ شده است به کوهستان باز مى‏گردد و قرار مى‏شود کلارا نیز پس از مدتى نزد او برود.
خاله هدى، او را از نزد پدربزرگش به شهر فرانکفورت می برد تا پیش کلارا دختر فلج بماند. مادر کلارا مرده و پدرش همیشه در سفر است. خانم "ردموند" از او مراقبت می کند. هدی و کلارا با هم بسیار دوست می شوند. اما هدی از زندگی کردن در شهر بسیار ناراحت است.
خاله ی هدی در شهر کاری پیدا می کند و به خاطر همین تصمیم می گیرد هدى را نزد پدر بزرگش به یک منطقه ی کوهستانى در آلپ ببرد. هدى آنجا را خیلى دوست دارد. یک روز خاله‏اش بر می گردد که او را به فرانکفورت نزد خانواده ای ثروتمند ببرد. این خانواده دختری فلج…
مجموعه ی ۴ داستان، شامل: هایدی؛ چرخ جادو؛ نان غم؛ و....