فانتزی ایتالیایی

آنتونیو نجار تکه چوبى را که باعث دردسرش شده‏بود به ژپتو داد تا با آن براى خودش عروسکى بسازد. ژپتو عروسک چوبى را ساخت و نامش را پینوکیو گذاشت. پینوکیو از همان اول جان گرفت و شروع به شیطنت کرد. ژپتو، پینوکیو را به مدرسه فرستاد. ولى پینوکیو به جاى…
ژیتو که در آرزوى فرزندى است عروسکى درست مى‏کند تا به جاى فرزند از آن نگهدارى کند. عروسک شروع به حرف زدن مى‏کند و آرزوى پیرمرد برآورده مى‏شود. دماغ پینوکیو با دروغ گفتن بزرگ مى‏شود. فرشته‏ى مهربانى به او قول مى‏دهد در صورتى که یک کار خوب و عمل…
پدر ژپتو آدمکی چوبی به نام پینوکیو ساخت. او شروع به حرکت کرد و پدر ژپتو او را به مدرسه فرستاد، اما پینوکیو کتابهایش را فروخت و به تئاتر و سیرک رفت. او که در اثر شیطنت زیاد گوشهایش دراز شده بود به دریا رفت و نهنگ او را خورد. در شکم نهنگ پینوکیو…
ژپتو با گربه‏اش "ژولیتا" و دارکوب "روکو" زندگی می‏کرد و شغلش نجاری بود. روزی عروسکی ساخت که کم‏کم جان گرفت و مشکلاتی برای پیر مرد و خودش به وجود ‏آورد. سرانجام پینوکیو و ژپتو را در شکم نهنگی گرفتار کرد. ولی از آن پس با کمک فرشته که او را به شکل…
پینوکیو اسباب بازی هایش را چند بار عوض می‏کند تا سرانجام با یک ساز دهنی به صحرا می‏رود و مشغول نواختن می‏شود.
پینوکیو دوستان مختلفى داشت از جمله روباه مکار و گربه نره، که هر دو خیلى بد جنس بودند و همیشه او را اذیت مى‏کردند و ماجراهاى عجیبى براى او بوجود مى‏آوردند. ولى دوستان دیگرش او را خیلى دوست داشتند از جمله فرشته مهربان که همیشه به او کمک مى‏کرد. خلاصه…
پینوکیو همراه جینا و راکو به سفر در دریا و جنگل مى‏رود.
داستان بازى رنگ ها و دوستى و مهربانى آنها با هم.
آنتونیو نجار تکه چوبى را که سبب درد سرش شده‏ است، به ژپتو مى دهد تا با آن براى خودش عروسکى بسازد. ژپتو عروسکى چوبى مى سازد و نام او را پینوکیو مى گذارد. پینوکیو جان مى گیرد و شروع به بازیگوشى مى کند. ژپتو، پینوکیو را به مدرسه مى فرستد. ولى پینوکیو…
کرمى براى آنکه پرندگان شکارش نکنند. بدن شان را اندازه گیرى مى کند، آن ها سرگرم مى شوند و او از سر راه شان دور مى شود. بلبلى به او مى گوید که کرم باید آوازش را اندازه بگیرد و گرنه او را مى خورد. کرم مى پذیرد بلبل مى خواند و کرم اندازه مى گیرد و…
ژپتو نجار فقیر، آدمکى چوبی مى سازد و نام او را پینوکیو مى گذارد. پینوکیوی چوبی با شیطنت و بازیگوشی هایش پدرش را به ستوه مى آورد. اما پس از اندوختن تجربه های فراوان و سخت به انسان تبدیل مى شود.
حلزون کوچک دوست دارد خانه ای بزرگ داشته باشد. پدرش برایش داستان حلزون کوچک دیگری را تعریف مى‌کند که مانند او دلش مى‌خواست بزرگترین خانه ى دنیا را داشته باشد و به خاطر همین از قدر خودش را پیچ و تاب‏ داد که خانه اش به اندازه ى یک خربزه شد و دیگر…
فردریک زمانی که موش ها براى زمستان آذوقه جمع مى‌کنند، در گوشه اى نشسته است و در جواب اعتراض موش ها مى‏گوید که رنگ ها و نور خورشید را ذخیره مى‌کند. در روزهاى آخر زمستان که آذوقه تمام مى‌شود، شعر هاى فردریک درباره ی فصل هاى گرم و رنگ هاى زیباى طبیعت…