داستان استعارى و تمثیلى
رستم کلاته دهکدهاى است سرسبز و زیبا در شمال ایران، که مردمش کشاورزى و دامدارى میکنند.ارباب ده مردى به نام فرهادخان است که از ساواک ماموریت دارد کارهاى روستائیان را زیر نظر بگیرد. به همین دلیل یک روحانی را که در ماه رمضان براى مردم سخنرانی میکند…
روزی در جنگل، روزنامهها با عنوان درشت، این خبر را منتشر میکنند: "از این پس جانوران و پرندگان نباید روی درخت لانه درست کنند! آقای پلنگ تصمیم گرفته است خانههایی مدرن و زیبا و راحت با قیمت ارزان برای ساکنان جنگل بسازد". جانوران برای خانه دار شدن یا…
روباه و گرگ، جانوران جنگل را که از فراوانى نعمت تنبل شده اند گول میزنند و شکار میکنند. تا اینکه راسوى زرنگ و قوى به این فکر میافتد که جانوران را با هم متحد کند. راسو با کمک جانوارن دیگر روباه و گرگ را از میان میبرند.
پیرزن دلش می خواهد تمیزترین خانه ی دنیا را داشته باشد، برای همین از صبح تا غروب خانه اش را تمیز مى کند اما باز هم راضى نیست. رهگذرى به او می گوید که اگر خانه ی همسایه ها تمیز باشد، خانه ی او هم تمیز خواهد شد. پیرزن از همسایه هایش می خواهد تا خانه…
نگار، سارا وسونا با هم خواهرند. آن ها در روستایی نزدیک سبلان کوه زندگی می کنند. سه خواهر تصمیم می گیرند در نیمه ی زمستان یک گل سرخ به معلم شان هدیه بدهند. به همین سبب از بچه های دیگر روستا نیز کمک می خواهند. همه ی بچه ها با همکاری یکدیگر گل سرخی را…
پسرک دنبال آبى که از چشمه جدا مىشود، مىرود تا ببیند کار آب چیست. پس از مدتى دیگر چیزى از آب باقى نمىماند، جز یک قطره که آن نیز دارد از بین مىرود. قطره به پسرک مىگوید: از راهى که آمده اند برگردد تا بداند او چه کرده است. پسرک در راه برگشت همه جا…
چمن هاى زرد دور از هم اند و آرزو دارند مهتاب را ببینند، ولى نمىدانند چگونه مىتوان او را دید. باران به آن ها مىگوید که مهتاب به سرزمین هایى که چمن هاى سبز دارند مىرود. چمن ها به پیشنهاد یکى از دوستان خود تصمیم مىگیرند در تابستان که برف کوه ها آب…
شیر جوان و مغرور دوست ندارد بازیچه ى سیرک بازان باشد، او جانوران دیگر را نیز تشویق به سرکشى مىکند. ولى آنها با او همراه نمىشوند. شیر جوان به تنهایى از سیرک مىگریزد و در دشت به گلهبانى مىپردازد. یک روز با تیر شکارچیان از پاى درمىآید. نعره ى او…
دو پرنده ی سفید و سیاه، دنیا را به دو بخش تاریک و روشن بخش می کنند. در سرزمین تاریک، روزگار بد و سخت است. در سرزمین روشنایی مردم تنها کار می کنند و همیشه خسته اند. بازى و شادى از بین رفته است. پرنده ها پشیمان از کار نابخردانه ی خود، تصمیم می گیرند…
سنجاب کوچولو دلش مى خواهد زیباترین دم هاى دنیا را داشته باشد. پس نزد روباه جادوگر مى رود. روباه مى پذیرد به او کمک کند، به شرط آنکه سنجاب هر روز یکى از دوستانش را براى روباه ببرد. روز سوم سنجاب به آرزویش مى رسد. اما همه ی سنجاب ها با خشم و نفرت…
"ا" کاری و زرنگ، "ب" بی نقطه تنبل و نادان و "ی" حقه باز است. یک روز "ب" فکر میکند چون "ا" قدش بلند است. زنگ و کاری است به خاطر همین یک توپ زیر خود میگذارد و "ب" میشود. اما قدش به "ا" نمیرسد. بعد"ی" با حقه بازی خود را به "ب" میچسباند و دانش را…