داستان استعارى و تمثيلى
سنجاب کوچولو دلش مى خواهد زیباترین دم هاى دنیا را داشته باشد. پس نزد روباه جادوگر مى رود. روباه مى پذیرد به او کمک کند، به شرط آنکه سنجاب هر روز یکى از دوستانش را براى روباه ببرد. روز سوم سنجاب به آرزویش مى رسد. اما همه ی سنجاب ها با خشم و نفرت…
مجموعه ی ۲ داستان، شامل: "گیله مرد تنها در جنگل زندگى مىکند": یک روز بره ای به نمایندگی از بره های دیگر شکایت گرگ ها را پیش گیله مرد میبرد و از او کمک میخواهد. گیله مرد با کمک خود بره ها تمام گرگ ها را از بین میبرد. "گیله مرد و قصه خرس و کندو":…
خارکن در بیابان ماری سیاه می بیند، می ترسد و می خواهد فرار کند. اما مار به او می گوید که او مار نیست و از شهر ماران آمده است. پس سرگذشت شهر ماران را که شهری هفت دروازده بوده است. برای خارکن تعریف می کند و می گوید که کودکان شهر از مارها نان قندی و…
در نزدیکی روستا کوه بلندی است که بچه ها میخواهند آن را تسخیر کنند. برزین بهترین راه را شناخت طبیعت میداند و به اعتقاد بی پایه ای که میگفتند هر کس پا به کوه بگذارد خواهد مرد، عقیده ندارد. او را به سبب این باور در آتش مىسوزانند، اما عقل و تدبیرش…
راسوى شجاع و عاقل با کمک مورچه ها، موش، خرس و گراز با جانوران زورگوى جنگل مىجنگد. آنها با کمک گرگ، روباه را از بین مىبرند و قانون زورگویى و برترى را لغو مىکنند.
صاحب خانه گربه ی لوس و بچه هایش را دوست دارد. آن ها هم برای جلب نظر صاحب خانه، مارمولک ها، موش ها و مورچه ها را اذیت مىکنند و می خورند. موش ها، مارمولک ها و مورچه ها به رهبری موش موشک با گربه و بچه هایش مبارزه مى کنند و از شر آن ها راحت مى شوند.
مجموعه ی ۴ داستان شامل: ماجراى مرد هیزم شکن و خرس؛ قصه ی مرد خارکن و مار بدجنس؛ قصه سیاهى و سپیدى؛ و ....
گل رز خودپسند در باغ با گیاهان هرز رفتارى ناشایست دارد. باغبان گیاهان هرز را از باغ جمع میکند. در میان گیاهان هرز، هرزه گیاه ماجراجوی کوچکی هست که مانند بقیه ى گیاهان هرز ناامید نشده و توانسته است در سنگی ریشه کند و خود را از مرگ نجات دهد. یک روز…
ماهى سیاه کوچولو مىخواهد بداند آخر جویبار کجاست و دنیا چگونه است. ماهی هاى دیگر می کوشند او را از رفتن باز دارند، اما ماهى سیاه به سوی دریا مىرود. او در راه با خطرهای بسیارى روبه رو مىشود. سرانجام ماهیخوار او را مىبلعد. اما ماهى سیاه او را مى…
در دهی سبز و خرم زن و مردی زندگی می کنند که بچه ندارند. روزی مرد برای هیزم شکنی بیرون می رود. یک شاخه بریده ی درخت به او می گوید: من را به خانه ببر و دور من ورد بخوان... مرد شاخه را به خانه می برد و با زنش دور آن می چرخند. به جای بچه، غولی از آن…
هنگام توفان و نیستی، آ می خواهد کاری کند که مردم را از گرسنگی نجات دهد. او به دنبال ب می رود و با ب همبسته می شود و آب می سازد. آب به خوشه های گندم می رسد. گندم ها کشتزار گندم را می سازند و زندگی به زمین باز می گردد.