ویلی چرمل
چندى بود در جنگل هوا رو به سردى گذاشته بود درختان لخت و عریان بنظر مىرسیدند چشم روشنک پیر و مادر نبى در حال مجهز دوستان جنگلى و خودشان بودند تا کریسمس زیبایى داشته باشند وینکى هم آماده مىشد تا با صداى جغد حیوان یا جنهاى کوچک را که در جنگل گم شده…
چشم روشن همیشه در بهار کارهاى زیادى داشت. او باید براى همه کلاه مىدوخت. خانم سنجاب یک گهواره براى دوقلوهایش سفارش داده بود. توگینگى پسر خانم سنجاب بچههاى جدید را دوست نداشت و یک روز ناپدید شد. بعد از ماجراهاى زیاد وینکى او را در خانه گورکنى پیدا…
باردیگر بهار به جنگل بلوبل قدم گذاشت. همه اهالى دهکده مشغول تمیزکردن خانههاى خود بودند. پرندههاى جنگل نیز لانه جدید مىساختند. دوست جدیدى به جنگل آمد و به خاطر او جشن بسیار باشکوهى گرفتند وینکى ساز مىزد و پرندهها مىخواندند.
وینکى پسرى کوچکى بود که مادر نداشت و با عموى پیر و غرغرویش زندگى مىکرد. روزى از خانه فرار کرد و به جنگل رفت. با کمک چشم روشن و همسرش براى خود خانهاى تهیه کرد و توانست زندگى خوبى را آغاز کند.