مجید راستی
مشهدى باقر و سه پسرش چشم به زمین مردان دارند و سعی میکنند هر طوری شده با تهمت زدن به او مردان را وادار به فروش زمین و ترک دهکده کند. مردان شبی که گرگها به گلهی مشهدی باقر میزنند با تفنگ خود گرگها را از بین میبرد و جان پسر مشهدى باقر را نجات می…
پسرک آرزو دارد خورشید را توى اتاقش براى خودش نگهدارى کند یک شب خوابى مىبیند که خورشید را به دست آورده ولى تمام جانوران و گیاهان به خاطر نبودن خورشید کمکم از بین مىروند بنابراین به این نتیجه مىرسد که بهتر است خورشید مال همه باشد.
پسرک دستفروش آرزوی رفتن به مدرسه و آیندهای بهتر را در سر میپروراند. او امیدش را از دست نمیدهد و سر انجام به خواستهاش میرسد و روزی خودش آموزگار میشود.
در روستایى پرندهاى سیاه به شکل هیولا به مردم حمله مىکند و آنها را مىخورد. روزى مردم تصمیم می گیرند که هیولا را از بین ببرند ولى هیولا با تیر و تفنگ از بین نمىرود تا این که یک روز زمانى که هیولا یک مرد را می خورد دیگر نمی تواند از زمین بلند شود…
آقا بزه مدرسه اى براى بچه هاى جانوران درست مى کند. یک روز روباه غریبه اى به جنگل مى آید و بز را مى خورد و خود را به جاى او جا مى زند، اما، شیر روباه را رسوا مى کند و به سزاى اعمالش مى رساند.