مجید راستی

مجموعه ی ۶ داستان، شامل: من تفنگ می‌خوام؛ آخرین نامه؛ ماجرای آمپول زدن غلام؛ و....
مشهدى باقر و سه پسرش چشم به زمین مردان دارند و سعی می‌کنند هر طوری شده با تهمت زدن به او مردان را وادار به فروش زمین و ترک دهکده کند. مردان شبی که گرگ‌ها به گله‌ی مشهدی باقر می‌زنند با تفنگ خود گرگ‌ها را از بین می‌برد و جان پسر مشهدى باقر را نجات می…
پسرک آرزو دارد خورشید را توى اتاقش براى خودش نگهدارى کند یک شب خوابى مى‏بیند که خورشید را به دست آورده ولى تمام جانوران و گیاهان به خاطر نبودن خورشید کم‏کم از بین مى‏روند بنابراین به این نتیجه مى‏رسد که بهتر است خورشید مال همه باشد.
پسرک دستفروش آرزوی رفتن به مدرسه و آینده‏ای بهتر را در سر می‏پروراند. او امیدش را از دست نمی‏دهد و سر انجام به خواسته‏اش می‏رسد و روزی خودش آموزگار می‏شود.
در روستایى پرنده‏اى سیاه به شکل هیولا به مردم حمله مى‏کند و آنها را مى‏خورد. روزى مردم تصمیم می گیرند که هیولا را از بین ببرند ولى هیولا با تیر و تفنگ از بین نمى‏رود تا این که یک روز زمانى که هیولا یک مرد را می خورد دیگر نمی تواند از زمین بلند شود…
آقا بزه مدرسه اى براى بچه هاى جانوران درست مى کند. یک روز روباه غریبه اى به جنگل مى آید و بز را مى خورد و خود را به جاى او جا مى زند، اما، شیر روباه را رسوا مى کند و به سزاى اعمالش مى رساند.