فرزین
جوجهاى در آب مىافتد. مادرش خانم مرغه و پدرش آقا خروسه آنقدر این ور و آن ور مىروند و کمک مىخواهند تا مىتوانند با کمک همه او را نجات دهند.
پدربزرگ به بابر میگوید که باید در وقت مناسب شیپور بزند. اما بابر که این کار را دوست دارد، به جایى میرود که شیپور زدن در هر زمان ممکن باشد. اما با پیش آمدن ماجراهایى به نزد پدربزرگ باز میگردد و قول میدهد به حرف او عمل کند.
داستان منظوم: اژدها هر روز سر یکی ازاهالی روستا را می خورد. مردم تصمیم گرفتند او را چند روز گرسنه نگاه دارند و زمانی که ناتوان شد، بکشند.