داستانواره
یکی از روزهای بهاری آموزگار روستا، دانش آموزان را به کوه چهل مقام، حافظیه و بعد گود خزینه برد. در بین راه نیز به مکان های دیدنی دیگری رسیدند. آموزگار در طول راه و در محل دانستی های زیادی درباره ی آن مکان ها به دانش آموزان داد و دانش آموزان هم اگر…
در اواخر پاییز، چهار نفر از بچه های روستا که چوپان بودند، گوسفندان خود را به صحرا بردند. بعد از ظهر هوا بارانی شد. بچه ها به غاری که در آن نزدیکی بود، پناه بردند و غذایی را که به همراه داشتند خوردند. بعد از آن مراد که از همه بزرگتر بود شروع به آواز…
مهدی پسر زرنگی بود و در کارهای خانه خیلی کمک می کرد به این دلیل به او فلفلی می گفتند. ایراد او ترس از تاریکی بود که سبب شده بود بچه ها به او فلفلی ترسو لقب بدهند. یک روز تابستان فلفلی با چند نفر از بچه ها در استخری شنا می کردند که ناگهان پای یکی از…
چند جوان که با هم دوست بودند، درآمدی را که از کارشان به دست می آوردند برای زندگی کافی نمی دیدند. پس تصمیم گرفتند که با هم کاری را شروع کنند تا درآمدشان زیادتر شود. روزی را در هفته تعیین کردند که در آن روز دور هم جمع شوند و حرف بزنند تا به نتیجه ای…
روزی پرویز در اتاق نشسته بود و فکر می کرد که چکار کند تا همه دوستش داشته باشند. او پسر خوبی بود و همه کارهایی را که یک بچه خوب باید انجام دهد، انجام می داد ولی باز این فکر در سرش بود. همین طور که در فکر بود به نظرش آمد که وسایل اتاق همه زنده هستند.…