ژن رمضانى
خورشید روی زمین در حال گشت و گذار بود که به درون چاهی افتاد و دنیا تاریک شد. پیرزن خورشید را دید و فکر کرد او را با کمک پسرش بیرون بیاورد و به سقف کلبهاش آویزان کند و در زیر نور آن قرآن بخواند. دختر پیرزن به سر چاه آمد و با دیدن خورشید فکر کرد او…
از وقتی پلنگ به جنگل سنجاب ها آمده آرامش سنجاب ها از بین رفته است. روزی پلنگ، برادر سنجاب کوچولو را می خورد. پلنگ سنجاب های دیگر را مجبور می کند سنجاب کوچولو را به خاطر بی احترامی به او بیرون کنند. سنجاب را به هیچ جنگلی راه نمی دهند و می گویند که…