ن‍ی‍م‍‍ا ی‍وش‍ی‍ج‌

توکا از اسیر بودن خود در قفس دلتنگ است. او از همه ی جانوران برای رهایی کمک مى خواهد، ولی هیچ کس کمکش نمى کند. فقط توکاهای دیگر او را به تلاش براى آزادى تشویق ‏مى کنند. سرانجام توکا با اراده‏اى محکم از لابه لاى میله هاى قفس به بیرون مى گریزد.
در صحرا آبگیر پر آبی است. روزی فیل ها به آبگیر مى رسند و تمام آب آبگیر را مى خورند. آبگیر خشک مى شود. جانوران به فکر چاره مى افتند. آهو و پرنده ها به دیدن خاله غازه مى روند و از او راهنمایی مى خواهند. خاله غازه نیز برای رسیدن به غذا آن ها را گول مى…
گفت و گویى میان عاشق و "افسانه " که هر کدام غم‏ها و شادی هاى خود را باز مى‏گویند و به تفسیر جهان، زندگى و واقعیت‏ها مى‏پردازند. عاشق، افسانه را با همه غیر واقعى بودنش مى‏ستاید و از او مى‏خواهد که او را نیز همراه خود به دیار افسانه‏هایش ببرد.