م. بولاتوف

ماشا برای کندن قارچ به جنگل رفت، اما آنجا گم شد و به خانه ی یک خرس رسید. خرس او را وادار کرد برایش کارکند. مدت ها گذشت و ماشا درخانه ی خرس ماند. روزی فکری کرد و به خرس گفت پیراشکی‏هایی را که پخته برای پدربزرگ و مادر بزرگش ببرد. خرس قبول کرد. ماشا…
ایوانوشکای احمق توانست اسب نقره طلایی را بیابد. چون اسب را نجات داد، همین اسب هم ایوانوشکا را به دختر پادشاه، شاهدخت یلنای پریزاد رساند. برادران ایوان که همیشه او را تحقیر می‏کردند، از این رخداد دچار تعجب و حسادت شدند.
سه برادر بودند که باهم زندگی می‏کردند، دو برادر بزرگتر عاقل بودند ولی برادر کوچک یملیا به حماقت معروف بود. او توانست با کمک یک ماهی که آزاد کرده بود به تمام خواسته هایش برسد و با دختر پادشاه نیز ازدواج کند. دیگر هرگز کسی به اورا احمق نامید.