محمد صدیق

مراد پس از این که مروارید خوشبختی شهرش دزدیده می‌شود به دنبال یافتن خوشبختی در جای دیگر حرکت می‌کند. او در راه به پیرمردی که برای آبادانی مزرعه ی خود از مراد کمک می‌خواهد و به شیری که چیزی در گلویش گیر کرده است، توجهی نمی‌کند. او وقتی می‌فهمد که این…