فرزانه ابراهيمى
مرد و پسرش خانهاى در جنگل مىسازند. موجودات جنگل آنها رااز خود ندانسته و براى آنها مشکل مىآفریند. آنها در زمستان در گوشه و کنار جنگل براى حیوانات غذا مىگذاشتند. و به هر شکلى که مىتوانستند به آنها کمک مىکردند. حیوانات جنگل بعد از مشورت آنها را…
"پردل" پسرک سرخ پوست بسیار به شکار بسیار علاقه دارد. اما مادرش او را نصیحت میکند که درس بخواند تا وقتی بزرگ شد رییس خوبی برای قبیله اش باشد. یک روز که پدر و مادرش مشغول کارهای خودشان هستند. پردل تیر و کمانش را بر میدارد و به شکار میرود. به موشی…
در کشور حبشه پسری به نام" هاپتو" با "عمو راس" و سه جانور خدمتکارش زندگی میکند. اما هیچ کدام از این جانوران کارهای خود را خوب انجام نمیدهند. گراز گندم ها را خوب آرد نمیکند، شغال با کمانچه خوب آهنگ نمیزند و میمون کلبه را خوب جارو نمیکند. به خاطر…
جانوران از مترسک جای دوستانشان را میپرسند و مترسک با حرکت دستهایش مسیر حرکت آنها را نشان میدهد. حالات دست های مترسک مانند عقربه های ساعت است که در ضمن ساعت را نیز آموزش میدهد.
اطلاعاتی دربارهی محل زندگى انسان (اتاق، خانه، خیابان، شهر، میهن، سیاره، کهکشان و جهان).
زندگی پسر بچه ای در دهکده که از صبح تا شب بازی میکند و از هوای سالم دهکده بهره میبرد.
ادیک درخت خانه شان را بسیار دوست دارد و روی آن هم تاب بازى مىکند و هم درون آن مخفى مىشود. درخت خیلى بزرگ شده است و نزدیک بودنش به خانه، برای خانه زیان دارد. راه را بر نور خورشید میبندد و هم ریشه هایش در دیوار زیر زمین خانه ترک هایی به وجود آورده…
مت کوچولو هر روز عصر زمانی که پدرش از سرکار برمیگردد، در جایی پنهان میشود تا پدرش او را پیدا کند. اما یک روز پشت بالش های نیمکت دراز میکشد و خوابش میبرد. هر چه پدر و مادرش دنبالش میگردند او را پیدا نمیکنند. مت از خواب بیدار میشود و داد میکشد…
صبح زود است و مادر با یک سبد بزرگ از خانه بیرون رفته است. ژوزف براى دیدن پدرش به اتاق کار او مىرود و در گفت و گویى بین پدر و پسر، پدر نام چیزها و موجودات پیرامون کودک را جا به جا مىکند. صندلى را پنجره و فرش را چراغ می نامد و به این ترتیب دنیا را…
امروز برای موموگو با همه ی روزها فرق میکند چون برادر کوچویش به دنیا میآید. موموکو در فکر است که چه هدیه ایی به برادرش بدهد. سرانجام تصمیم میگیرد کالسکه ی دوران کودکی اش را به او هدیه کند.
صبح مانند همیشه ژوزف در اتاق پدر و مادرش را میزند. پدر و مادر ژوزف شب گذشته بسیار دیر خوابیده اند. و هر دو هنوز خواب هستند. اما ژوزف پدرش را بیدار می کند تا برایش داستانی بگوید. پدر خواب آلود دنیایى را برای او توصیف مىکند که در آن همه موجودات…
آماکوزا پیامبر سیاه پوست، رهبر قبیله جوباها است. آماکوزا مردم سرزمینش را به سبب خشکسالى، به دامنه ی کوه بی نام می برد و اسم آن سرزمین را آریسا می گذارد. کم کم آماکوزا احساس می کند که منتاپ، پسرکی که از مرگ خبر می دهد. دنبال اوست. آماکوزا به قبیله…
شرح تصورات یک کودک درباره ى عناصر و جاندارانى که مى توانند در یک شهر باشند.
اگر همه چیزها یکى مى شدند: دریاها یک دریاى بزرگ، درخت ها یک درخت بزرگ، تبرها یک تبر بزرگ و آدم ها یک آدم بزرگ. آن وقت آدم بزرگ تبر بزرگ را برمى داشت، درخت بزرگ را قطع مى کرد و در دریاى بزرگ می انداخت.
داستانی درباره ی دشواری هایی که اگر جانوران لباس بپوشند، دچار آن ها مى شوند.