خشایار
پدر ژپتو آدمکی چوبی به نام پینوکیو ساخت. او شروع به حرکت کرد و پدر ژپتو او را به مدرسه فرستاد، اما پینوکیو کتابهایش را فروخت و به تئاتر و سیرک رفت. او که در اثر شیطنت زیاد گوشهایش دراز شده بود به دریا رفت و نهنگ او را خورد. در شکم نهنگ پینوکیو…
ژپتو با گربهاش "ژولیتا" و دارکوب "روکو" زندگی میکرد و شغلش نجاری بود. روزی عروسکی ساخت که کمکم جان گرفت و مشکلاتی برای پیر مرد و خودش به وجود آورد. سرانجام پینوکیو و ژپتو را در شکم نهنگی گرفتار کرد. ولی از آن پس با کمک فرشته که او را به شکل…
جوجه اردکی به دنیا میآید که زشت است و همه ى اردک ها او را از خود مىرانند. جوجه اردک از زادگاهش فرار میکند. پس از مدتی خود را در آب میبیند و متوجه میشود که زیبا شده است. دو قو از کنارش میگذرند و به او میگویند که او یک قوست نه اردک.