دانش آموز
چند جوان که با هم دوست بودند، درآمدی را که از کارشان به دست می آوردند برای زندگی کافی نمی دیدند. پس تصمیم گرفتند که با هم کاری را شروع کنند تا درآمدشان زیادتر شود. روزی را در هفته تعیین کردند که در آن روز دور هم جمع شوند و حرف بزنند تا به نتیجه ای…
شعری درباره ی عیب جویی مردمان از هم و نصیحت کردن یکدیگر، در حالی که هیچ کس هم تحمل ندارد که دیگری به او پند دهد.
جوانی از نابسامانی و عقب ماندگی کشور خود شکایت داشت و تصمیم گرفت که به کشوری دیگر برود و زندگی جدیدی را آغاز کند. هر قدر پدر به او پند داد که این کار را نکند و مادر ناله و زاری کرد، در او اثری نکرد و از کشور خود رفت. در کشور بیگانه دوستان زیادی…
در شبی سرد و برفی در زمستان، مرد ثروتمندی در خانه تنها بود و مشغول حساب کردن درآمدش بود که خوابش برد. ناگهان با صدایی از خواب بیدار شد و در راهرو هیکل مردی را دید که می خواهد به او حمله کند. از ترس شروع به دویدن به طرف باغ خانه اش کرد. وقتی داخل باغ…
باغبانی در میان گل ها در باغی که خود آن را پرورش داده بود، نشسته بود و با صدای بلند برای آن ها آواز می خواند. ولی باز هم صدای تبری که در گوشه دیگری از باغ به تنه درختان می خورد و آن ها را ریشه کن می کرد، شنیده می شد. این موضوع باغبان را ناراحت می…
روزی فردی که همیشه زمان های بیکاری خود را صرف مطالعه می کرد، در کتابی خواند که همیشه بهترین آفریده خدا را به عنوان دوست خود انتخاب کن. او هم تصمیم گرفت تمام دوستان خود را بیازماید تا ببیند که بهترین هستند یا نه. برای این کار از هر کدام دعوت کرد و…
شعری در مورد این که به هر چیز که اعتقاد داشته باشی و هر چیز را که به خود تلقین کنی، همان می شود.