افسانه سرنوشت

پیرزنی پسری دارد که چون کچل است به او کچل خان می گویند. روزی فالگیری به پیرزن می گوید: پس از مرگ تو پسرت به پادشاهی می رسد و به مردم ستم می کند وسرانجام به خواری می میرد. پس از مرگ پیرزن و پادشاه شهر بزرگان جمع می شوند و بازی را به هوا پرتاب می کنند…
پادشاهی صاحب فرزند نمی شود. شبی در خواب می بیند که ستاره ای از آسمان بر دامنش می افتد و اژدهایی ستاره را از دامنش می رباید. خوابگزاران به او می گویند صاحب پسری زیبا خواهد شد که زنان زیبا فریبش می دهند و زمام کارها را از دستش می گیرند. پس از مدتی…
دخترپادشاه سال ها پیش گمشده است. پس از ۱۵ سال وقتی پادشاه از جنگ باز می گردد به جنگل زیبایی می رسد. شبانه به پیاده روی در جنگل می پردازد و به دختر بلند قدی که هیکل مردانه دارد و غلامی درکنارش است، برمی خورد. او را به قرارگاه خود می برد. غلام باوفا…
پادشاهی که به شکار علاقه ی زیادی دارد، روزی در حالی که آهویی را دنبال می کند، در جنگل گم می شود. از قضا مهمان هیزم شکنی می شود و دختر او را به عقد خود در می آورد. همان شب دختر آبستن می شود و به سفارش شاه پس از به دنیا آمدن فرزندش تاجی بر روی سینه ی…
سپهسالار دختر بسیار زیبایی دارد. وقتی برای سرکشی به یکی از روستاها می رود به دختر پیغام می دهد نزد او بیاید. در راه شاه دختر را می بیند و عاشق او می شود و بدون اینکه به سپهسالار بگوید اورا به عقد خود در می آورد. سپهسالار با شاه درگیر می شود. شاه دست…
پادشاه کشوری صاحب بچه نمی شود. روزی در عالم رؤیا پیرمردی را می بیند که مژده می دهد همسرش پسری خواهد زایید. این پسر در ۷ سالگی به چنگال شیری می افتد. اگر از چنگال شیر نجات یابد، موجب نابودی پدر می شود. از قضا همسر شاه پسری به دنیا می آورد. شاه برای…