م. پویا

حسن و تقی با هم دوست هستند. حسن که حسابش بهتر است همیشه به تقی کمک می کند. آن سال قرار می شود آقای حکیمی، ناظم مدرسه که مردی بداخلاق است، معلم آنها شود. او با بچه ها بدرفتاری می کند. آن سال خیلی از بچه ها از حساب تجدید می آورند یا رد می شوند.
از مدرسه به خانه رفتم. از اینکه معلم از من درس نپرسیده بود خوشحال بودم. وقتى به خانه رسیدم دیدم اتاق بدون فرش است. وقتى خوب نگاه کردم، دیدم از رادیو و چرخ خیاطى مادرم هم خبرى نیست. گفتم نکند دزد آمده است، اما وقتى مادرم رسید، دیدم خوشحال است. فهمیدم…