م‍‍ه‍د‌ی ‌‌آذری‍زد‌ی‌

شر از وقتى بچه بود کینه ی خیر را به دل مى گیرد. روزی به تصادف آن دو همسفر مى شوند. شر چشمان خیر را کور و او را در بیابان رها مى کند. اما به خواست خدا خیر به چادرنشینان کرد بر می خورد. آن ها او را درمان مى کنند و خیر با دختری کرد ازدواج مى کند. خیر…